ورود ثبت

ورود به سایت

نام کاربری *
گذرواژه *
مرا به خاطر بسپار

آموزش نویسندگی

این مورد را ارزیابی کنید
(8 رای‌ها)

مقدمه: هنر ديدن
نوشتن كار بيهودهاي است اگر در ابتداي امر هنر ديدن جهان، به منزله يك داستان بالقوه به ذهن متبادر نشود. (ولاديميرناباكوف)
براي آنكه بتوانيم خوب بنويسيم بايد آدمها و زندگيهايشان را بشناسيم بايد دقيق و عميق به پديدهها و مسائل اطرافمان نگاه كنيم و عميقاً دربارهشان فكر كنيم.ما در مقام يك نويسنده زماني قادر خواهيم بود، احساس زندگي را به خواننده آثارمان منتقل كنيم كه ابتدا خودمان عميقاً اين احساس را تجربه كرده باشيم.در اين راه هنر ديدن به ما بسيار كمك خواهد كرد.هنري كه با صبري طولاني به دست ميآيد بواقع يك هنرمند، يك نويسنده ميداند كه در هر چيز، جزئي كشف ناشده و ناديده وجود دارد، اما ما چشمان خود را عادت دادهايم تا تنها چيزهايي را ببينيم كه ديگران پيش از ما ديدهاند ولي يك نويسنده به خوبي ميداند كه در فرد يا شئ يا پديدهاي چيزي نهفته است كه آن فرد يا آن شئ را از افراد يا اشياء ديگر متمايز ميكند او بايد به دنبال اين نظمهاي مخفي اين جزءهاي نهفته برود حقيقت اينست كه اكثر انسانها در اغلب لحظات به علت غرق شدن در عادتها فرورفتن در خودخواهيها و يا سردشدن در بيتفاوتهاي تنها روي خود توجه و تمركز دارند تا اشياء و موجودات اطرافشان و تنها در بعضي لحظات كوتاه ناب شاعرانه و معنويت كه ميتوانند هستي و وجود را حس كنند بنابراين پيشنهاد ميكنم روي هنر ديدن تمرين كنيد يعني بايد سعي كنيم حساسيتها را بالا ببريم و توانايي جذب و گرفتن همه امواجي را كه از آدمها روابط و موقعيتهايشان منتشر ميشود را كسب كنيم توجه داشته باشيم كه اين حساسيتها با احساساتي بودن به شدت فرق دارد احساساتي بودن يعني خود را به دست احساسات سپردن يعني در احساسات فرو رفتن و غرقشدن در سالهاي تدريس به دفعات بسياري از هنر جويان پرسيدهاند كه چرا هر چه مينويسند مفهومي ندارد چرا شخصيتهاي آثارشان عميق نيست و يا خط طرح داستان فاقد منطق است و نتيجتاً نويسنده شدنشان دارد به رويايي واهي تبديل ميشود خب اين دوستان بايد ابتدا با توجه مطالعه و تجربه خود را به خوب ديدن مسلح كنند آنها بايد بيش از هر چيز يك بيننده دقيق باشند تا متوجه مسائلي شوند كه مخاطبان آثارشان هنوز متوجه آن نشدهاند و يا بر روي آنها توجه و دقت كافي ذكر كردهاند واقعيت اين است كه دنيا و موجوداتش در چشم نويسندگان صاحب نبوغ به همان شكلهاي معمول سنتي نيست كه ديده ميشود بلكه مجموعهاي از غافلگيريهاي منحصر بفرد است كه نويسندگان متبحر آموختهاند كه آنها را به روش خاص خودشان ببينند و بر كاغذ بياورند پس بهتر است قبل از نوشتن ابتدا ياد بگيريم كه چگونه ميتوان خوب، دقيق، و عميق ببينيم.


اين مبحث را با يك پرسش شروع ميكنيم! آيا ميدانيد نخستين مسئلهاي كه نويسنده به هنگام شروع داستان با آن مواجه ميشود، چه ميباشد؟
پاسخ: بالاخره چه كسي ميخواهد داستان من را تعريف كند؟
يا راوي داستان كيست؟ يا از چه زاويه ديدي بايد استفاده كنم؟به نظر بسياري از منتقدان، گزينش راوي يا انتخاب زاويه ديد مناسب،مهمترين گزينشي است كه نويسنده به آن دست ميزند نويسندگان مطرح و شناخته شده وسواس بسياري، در انتخاب زاويه ديد داستان نشان ميدهند:چرا؟ براي اينكه حوادث، كنشها: و وقايع ناگزير توسط كلمات در اختيار خواننده قرار ميگيرد،اما آنچه مهم است اين است كه به ياري كلمات چه كسي يا چه شخصيتي؟! انتخاب صحيح روايتگر موجب بر انگيختن عاطفي و ذهني خواننده شده، نهايتاً شركت خواننده را در اثر موجب ميشود.
اينك به توضيح و تعريف انواع زاويه ديد (نظرگاه) همراه با مثالهايي ميپردازيم اما آنچه لازم است اشاره شود اين نكته ميباشد كه زاويه ديد دوم شخص را در مبحث مونولوگ (تكگويي) توضيح و تشريح خواهيم كرد.

تعريف زاويه ديد
زاويه ديد يا نظرگاه به منظري گفته ميشود كه رويدادهاي داستان از آنجا ديده ميشود و يا ميتوان گفت به روايتگري اطلاق ميگردد كه نويسنده به ياري او داستان خود را براي خواننده با ميگويد.
بررسي انواع نظرگاهها الف: زاويه ديد اول شخص مفرد
1- ازديد شخصيت اصلي
2-از ديد شخصيت فرعي
نويسنده در داخل يكي از شخصيتها رفته، از چشم خواننده ناپدپد ميشود. و اين شخصيت برگزيده نويسنده است كه به جاي نويسنده، داستان را به طريق اول شخص نقل ميكند.
اين شخصيت ممكن است فرعي و يا اصلي باشد، درحوادث داستان شركت داشته يا فقط ناظر حوادث داستان باشد.
در مثال ذكر شده، نويسنده هر چه را اتفاق ميافتد از ديد ملخ ميبيند يعني همه افسانه، بيان افكار و احساسات ملخ از زبان خود اوست.
از گرسنگي و سرما كزكرده بودم و مورچه را ميديدم كه داشت دانه ذرتي را كه از تابستان قبل انبار كرده بود، هنهن كنان برروي برفها ميكشيد. شاخكهايم از سرما جمع شده بود و پاي چپ عقبم بياختيار ميلرزيد آخرالامر ديگر نتوانستم طاقت بياورم.گفتم:
مورچه عزيز، دوست من، ممكن است لطفاً يك خورده از ذرتتان را به من بدهيد؟
مورچه به سر تا پاي من نگانگاه كرد و با تكبر گفت:
تابستان چه كار ميكردي؟
در حالي كه خاطرات خوش گذشته را در ذهن مرور ميكردم، معصومانه گفتم:
از كله سحر تا غروب آواز ميخواندم
مورچه با حالتي از خود راضي، پوزخندي زد و گفت:
خوب، چون كه تمام تابستان مشغول آواز خواندن بودي، بهتر است تمام زمستان هم مشغول رقصيدن باشي!
از كنار لانه مورچه ميگذشتم، هوا بسيار سرد شده بود و برف همه جا را پوشانده بود، دانهاي را كه پيدا كرده بودم با زحمت در روي برفها ميكشيدم ملخ را ديدم كه با مورچه داشت صحبت ميكرد، دقت كردم تا ببينم چه ميگويند، ملخ ميگفت: مورچه عزيز، دوست من، ممكن است لطفاً يك خورده از ذرت خودتان را به من بدهيد؟
مورچه كمي به سرتا پاي ملخ نگانگاه كرده،انگار فهميد بود كه چه حيوان بازيگوش و تنپروري است.
پرسيد، تابستان چه ميكردي؟
ملخ جواب داد: از كله سحر تا غروب آواز ميخواندم
مورچه كه متوجه حضور من شده بود روبه من كرد و گفت:
چون تمام تابستان آواز خوانده است فكر ميكنم بهتر است تمام زمستان را هم برقصد.
هر دو شروع به خنديدن كرديم.
از محدوديتهاي اين شيوه از زاويه ديد ميتوان به موارد زير توجه نمود:
1- ميدان ديد نويسنده تنگ و محدود ميشود، و خواننده هم نميتواند غير از جايي كه شخصيت انتخاب شده نويسنده در داستان ميرود، از جاي ديگري مطلع شود.لازم به ذكر است كه نويسنده بايد با مهارت در انتقال و يا ذكر گفتگو و يا به طور طبيعي شخصيت داستان نيش را از مسائل و موضوعاتي كه نميتواند ببيند آگاه كند و يا در محل حوادث مهم حاضر نمايد.
2- دست نويسنده براي تجزيه و تحليل مستقيم و كامل در داستان، بسته است زيرا ممكن است نويسنده ميزان استعداد و آگاهي راوي را فراموش كند و حرفهاي گندهتر از دهان او در دهانش بگذارد، يعني به بيان ديگر، ممكن است گويش راوي با معلوماتش و يا با بيان وي با ميزان وحد درك احساسي او از مسائل نخواند.
بدين معني كه اگر به طور مثال شخصيت، انسانيكم سواد و بسيار عامي باشد، روايت گفت وگو و نگاهش (احساساتش) به مسائل بايد متناسب با ويژگيهاي شخصيتي او باشد.
اما محسنات اين ويژه:
1- واقعيتر، صميميت بيشتر، و زندهبودن داستان (شخصيتها و حوادث داستاني) را دنبال دارد.
2-ضمن دادن سرعت مناسب به حوادث و اتفاقات، از آنجا كه داستان مستقيماً از زبان شخصيت شركتكننده در حوادث نقل ميشود، ديگر واسطهاي به نام نويسنده بين خواننده و داستان وجود ندارد.

1- زاويه ديد داناي كل:
داستان به وسيله نويسنده گفته ميشود و از ديد سوم شخص (او). نويسنده آزاد است به هرجا كه دلش خواست سر بكشد هرگاه اراده كرد از نيات، افكار و احساسات شخصيتها ميشود مطلع شده، ما را نيز در جريان بگذارد، از دانش و مزاياي بيحدي برخوردار است چون داناي كل ميباشد. او ميتواند رفتار شخصيتهايش را تخليل كند و اگر ميلش كشيد به تفسير درباره معني و مقصود داستاني كه ميگويد بپردازد. او از همه چيز با خبر است، اسرار نهان را ميداند و مختار است كه درباره هر چيزي كم بگويد يا زيادهگويي كند. به مثال ذكر شده توجه كنيد، هر آنچه هر دو شخصيت ميگويند يا انجام دهد نقل شده است و هم اكنون افكار و احساسات آنها براي خوانده باز ميشود حتي نويسنده در پايان معني و مقصود داستان را نتيجهگيري ميكند.مورچه خسته و كوفته دانه ذرتي را كه از تابستان گذشته انبار كرده بود، هنهنكنان بر روي برفها ميكشد در همان حال پيش خودش فكر كرد كه شام امشب خيلي خوشمزه و مقوي بود.ملخي، از سرما كز كرده و گرسنه، همينطور به روبرو زل زده بود ولي آخر الامر ديگر طاقتش تمام شد: مورچه عزيز، دوست من، ممكن است لطفاً يك خورده از ذرت خودتان را به من بدهيد؟ مورچه پرسيد: تابستان چه كار ميكردي؟
بعد نگاهي به سر تا پاي ملخ انداخت و فهميد كه او چه جورحيواني است ملخ كه نميدانست بعد چه خواهد شد، خوشحال جواب داد:
از كله سحر تا غروب آواز ميخواندم.
مورچه حنايي رك طوري كه انگار تحقير ملخ برايش اهميتي ندارد، گفت: خوب، چونكه تمام تابستان مشغول آواز خواندن بودي، بهتر است تمام زمستان هم مشغول رقصيدن باشي!
هر كس موقع جواني بازيگوشي كند
موقع پيري هيچ چيز نخواهد داشت
شكل داستانهاي زاويه ديد داناي كل ميتواند با هم بسار متفاوت باشد زيرا هر نويسندهاي به ميزاني مشخص به خود اجازه ميدهد از قضايا و شخصيتها مطلع باشد.حسن اين زاويه ديد، در انعطافپذيري آن در نقل داستان و توانايي تغيير مدام زاويه ديد از يك شخصيت به شخصيت ديگر ميباشد به زبان ديگر، اين شيوه وسيعترين عرضه را پيش روي نويسنده ميگشايد اما از محدوديتها و معايب اين زاويه ديد:
همواره اين خطر وجود دارد كه نويسنده بين داستان و خواننده قرار بگيرد يا تغيير مدام زاويه ديد از يك شخصيت به شخصيت ديگر، ممكن است موجب از بين رفتن ارتباط منطقي بين اجزاء داستان، يا به هم خوردن وحدت داستاني شود.
اين شيوه و وزاويه ديد بيش از هر زاويه ديد ديگري ميتواند بد به كار برده شده است، اگر نويسندهاي با مهارت و چيرهدستي از اين شويه استفاده كند به عمق و وسعت والايي در داستان دست مييابد ولي اگر آن را به بكار ببرد واقعي بودن داستان خود را زير سئوال خواهد برد.
امروزه نويسندگان سعي ميكنند كه دخالتي از اين نوع در داستان نكنند و يا اگر از اين زاويه ديد استفاده كردند حداقل از ديد يكي از شخصيتها باشد.

2- زاويه ديد داناي كل محدود
الف- از ديد شخصيت اصلي
ب- از ديد شخصيت فرعي
در اين زاويه ديد مانند زاويه ديد داناي كل نامحدود، داستان به طريقه سوم شخص گفته ميشود، ولي تنها از ديد يكي از شخصيتهاي داستان (او) (تفاوت با زاويه ديد داناي كل نامحدود)
اين شخصيت را شخصيت انتخابي ميناميم نويسنده هرچه ميبيند، از نگاه همين شخصيت ميبيند و با افكار او حرفهايش را ميزند، نويسنده ميتواند به درون يا بيرون شخصيت نفوذ كند و آنچه را او ميبيند و ميشنوند (يروني) و يا احساس و يا فكر ميكنند (دروني) ارائه دهد.
به زبان ساده تري مي توان گفت: نويسنده از همه چيز اين شخصيت، حتي بيش از خود او، با خبر است.و اين مكان را دارد كه افكار و اعمال او را تفسير هم بكند.
اما نكته مهم در اين زاويه ديد اين موضوع ميباشد كه نويسنده، در اين نوع زاويه ديد، افكارو احساسات و اعمال ديگران را نميداند.
اگر هم بداند و بخواهد بگويد فقط از ديد شخصيت انتخابي داستانش ميتواند راجع به افكار ديگران اظهار نظر كند.شخصيت انتخابي (او) نويسنده ممكن است فرعي يا اصلي باشد يعني ميتواند در جريان حوادث شركت داشته باشد و يا فقط ناظر حوادث باشد. انتخاب درست در اين موارد، براي داستان بسيار حايز اهميت است اين نكته لازم به ذكر است كه كمتر نويسندها پيدا ميشود كه از زاويه داناي كل محدود استفاده كند و از ديد شخصيتهاي فرعي براي روايت داستان استفاده كند.داستان ذكر شده مربوط به داناي كل محدود و از ديد مورچه ميباشد، نويسنده درباره اينكه ملخ چه ميكند و يا چه احساسي دارد، به ما چيزي نميگويد ما فقط از آنچه مورچه ميبيند يا ميشنود و يا ميداند، مطلع ميشنويم يعني حتي ملخ را هم از ديد او ميبينم.
مورچهخسته و كوفته، دانه ذرتي را كه از تابستان قبل انبار كرده بود، هنهنكنان به روي برفها ميكشيد.در همان حال پيش خودش فكر ميكرد كه شام امشب خيلي خوشمزه و مقوي خواهد بود تازه آنوقت بود كه مورچه متوجه ملخي كه از سرما كز كرده بود شد،
ملخ گفت: مورچه عزيز دوستان من ممكن است لطفاً يك خورده از ذرت خودتان را به من بدهيد؟
مورچه به سر تا پاي ملخ نگانگاه كرد و فهميد او چهجور حيواني است.بعد پرسيد: تابستان چه كار ميكردي؟
ملخ جواب داد: از كله سحر تا غروب آواز ميخواندم
مورچه خيلي رك، طوري كه انگار تحقير ملخ برايش اهميتي ندارد
گفت: خوب، چون كه تمام تابستان مشغول آواز خواندن بودي، بهتر است تمام زمستانم هم مشغول رقصيدن باشي!
محسنات:
داستانهايي كه به طريقه داناي كل محدود (او) نقل ميشود، به واقعيت نزديكتر است تا زاويه ديد داناي كل. زيرا در اين شيوه فقط از دريچه افكار و احساسهاي يك نفر جهان را مينگريم و اين با شرايط عادي زندگي بيشتر هماهنگ است.
ضمن اينكه در اين زاويه ديد، داستان خود به خود يكدست ميشود، چون تمام جزئيات داستان نتيجه تجربيات تنها يك نفر است.
اما محدوديت اين زاويه ديد، درست همانند اولين محدوديت ذكر شده در صفحه 3 زاويه ديد اول شخص ميباشد (محدوديت مكاني و زماني نويسنده)
3-زاويه ديد بيروني (ظاهري يا زاويه ديد نمايشي)
در نظر بگيريد كه دوربيني در دست داريد و با آن همه جا ميرويد ولي فقط چيزهايي را كه ديده يا شنيدهايد را ظبط ميكنيد، يعني به عنوان نويسنده در اين زاويه ديد، نميتوانيد تحليل و تفسير كنيد و يا به درون ذهن شخصيتهاي رسوخ نماييد.
به زبان ساده تر، شما در اين زاويه ديد، خوانده را به عنوان تماشاگر در جايي مي نشانيد تا با خواندن داستان، حوادث را تماشا كند.به واقع اين زاويه ديد براي فيلنامه و نمايشنامه بسيار كار برد جذابتري دارد خواننده شما، آنچه را كه شخصيتها انجام مي دهند و مي بينند و يا آنچه را كه آنان ميگويند، مي شنود: اما فقط از طريق حدس و گمان شخصيت است كه درباره افكار، احساسات آنها و يا آنچه آنها واقعاً هستند، قضاوت مي كند.(زاويه ديد داستانهاي ميني ماليتي)
s با اين زاويه ديد ميتوان بهترين و جذابترين داستانهايي نوشت را كه تماماً با گفتگو نوشته و پرداخت شده باشد.
اما خيلي كم داستاني پيدا ميشود كه مو به مو و دقيقاً به اين شيوه نوشته شده باشد، زيرا محدوديتهاي كه اين شيوه به نويسنده تحميل ميكند، طاقت فرسا است. و به محض اينكه نويسنده جملاتي از خود به داستان اضافه كند، خواننده در مييابد كه او با نوشتن اين كلمات، در جهت تحليل داستان پيش رفته است.اما نكته بسيار مثبت اين داستانها (زاويه ديد بيروني) سريع بودن شكل داستانگويي آن است. داستان ملخ و مورچه را به شيوه زاويه ديد بيروني آوردهايم توجه كنيد در هيچ جاي داستان به آنچه شخصيتها فكر يا احساس ميكنند اشاره ميشده، خواننده خود مجبور به تجزيه و تحليل و برداشت ميباشد: مورچه دانه ذرتي را كه شايد از تابستان قبل انبار كرده بود، به روي برفها ميكشيد.سرما بيداد ميكرد: اما او همچنان تقلا ميكرد و عرق ميريخت ملخي كه شاخكهايش از سرما جمع شده بود و پاي چپ عقبش بياختيار ميلرزيد، چند دقيقهاي ميشد كه به جلو زل زده بود. آخر الامر گفت: مورچه عزيز، دوست من، ممكن است يك خورده از ذرتتان را به من بدهيد؟ مورچه به سر تا پاي ملخ نگاه كرد، بعد با اوقات تلخي گفت: تابستان چه كار ميكردي؟
ملخ با همان لحن قبلي گفت: از كله سحر تا غروب آواز ميخواندم مورچه لبخند كمرنگي زد و گفت:خوب، چون كه تام تابستان مشغول آواز خواندن بودي، بهتر است تمام زمستان هم مشغول رقصيدن باشي!
در اين زاويه ديد، A ction يا عمل داستاني و فعاليت شخصيتها بسار زياد ديده ميشود همانطور كه گفته شد داستان عمدتاً از طريق گفتگو و حركات و رفتار بيروني و ظاهري اشخاص نوشته ميشود و دست نويسنده براي تجزيه و تحليل در داستان بسته است.

فهرست منابع:
1- اي، ام فورستر وجوه رمان
2- تأملي ديگر در باب داستان ترجمه محسن سليماني از Theox ford
3- نويسندگي خلاق (جزوه)


اين مبحث رو با يك سئوال آغاز ميكنم
آيا نويسندگي ميتواند شيوه اي از درمان باشد؟
جواب مثبت است. در واقع همه اشكال ابراز وجود جنبه درماني دارد و همه مي دانيم كه هم اكنون در علم روانشناسي از اين خصوصيت (نوشتن) براي معالجه و درمان بعضي از امراض روحي و رواني استفاده مي شود.
اما يك نويسنده با تجربه به خوبي به اين موضوع آگاه است، كه تمامي اين تراوشات دروني، در حوزه ادبيات، قرار نميگيرد. امروزه بسياري از نويسندگان جوان، از نوشتن تنها براي ابراز عواطف سركوب شده، عواطف و احساسات مجازي- محروميتها و رنجها و عقده ها و صقفها – و نه احساسات ناب استفاده مي كنند. نوشتن براي اين جوانان به محل تخليه فشارهاي روحي و رواني بسيار شخصي و به نوعي تنظيم فشارهاي دروني تبديل ميشود، كه اتفاقاً با اين كار به نوعي پالايش رواني هم دست پيدا مي كنند ولي بايد بدانند كه اين نوشته ها صرفاً به حال درونيشان آن هم به طور مقطعي مفيد است، اما نهايتاً مخل روند و به پيشرفت نويسندگي آنها مي شود. در حقيقت خواننده به اين بالا آوردن مكاشفات، به اين باركردن عاطفه بر كلمات كه ساكن به پيشروي اثر نميكند اصلاً علاقهاي ندارد، و ارتباط با اين اصل اساسي هنر ناب برقرار نمي گردد. براي نويسنده طرح اينگونه نوشتهها تنها به بهبود زندگي شخصي خودش كمك مي كند وصرفاً باعث خوشي و سبكباري، تنها و تنها خودش ميشود اما يك نويسنده آگاه نمي گذارد اين نوشته ها مانع پيشروي كارش شود. پس از دوستان جوان علاقمند مي خواهم از همين لحظه سعي كنند اين سطرها را كه اصطلاحاً به آن سطر مستي مي گويند شناسايي و حذف كنند تا اثرشان به حيطه نويسندگي درماني وارد نشود.

ابتكار
آيا مي دانيد ابتكار در نويسندگي به چه معناست و يا جايگاه ابتكار يا بهره گيري از تخيل در يك اثر هنري چه سطحي قرار مي گيرد؟
لطفاً قبل از اينكه جواب را مطالعه كنيد كمي تأمل كنيد.
ابتكار در نويسندگي، يعني توانايي نوشتن موضوعي كه حاصل تجربيات شخصي نويسنده نيست يا به تصوير درآوردن اتفاقي كه نويسنده هرگز آن را تجربه نكرده است. ابتكار در هر سطحي از نويسندگي مهم است، نويسنده بدون ابتكار خيلي زود چنته اش از درك اشخاص و وضعيتها خالي شده، به تكرار افتاده، اثرش ساكن و قابل پيشبيني ميشود. آيا ميدانيد شكسپير هنگامي كه تصميم داشت نمايشنامه هملت شاهزاده دانماركي را بنويسد، اصلاً گذرش به دانمارك نيفتاده بود ولي ببينيد فضاها و محيطهاي اثر تا چه حد عميق و دقيق توصيف شده است، نمونههاي اين چنيني درآثار بسياري از نويسندگان چون، گورگي، كافكا، هرمان همه، كالوينو، ماركز، داستايوفسكي، جان اشتاين بك، دكتروف و ديگران وجود دارد.
شايد بپرسيد چگونه ميتوان به چنين ابتكاري رسيد! گمان ميكنم كه مروري كوتاه به فرآيند نوشتن ميتواند به اين بحث كمك كند.نويسندهاي را درنظر بگيريد كه در حين مطالعه روزنامه به خبرهايي با اين مضمونها بر ميخورد: متهم به قتل دختربچه هنوز انكار ميكند، كشف جسد حلقآويز شده يك آرايشگر، قتل در كلبه جنگلي – فكر ميكنم زيادي جنايي شد يا برگ برنده بوش باز هم گريخت و يا هر خبر ديگري، بسيار متحمل است كه بسياري از افراد، پس از كمي تأمل از اين خبر بگذرند و به مطالعه باقيمانده روزنامه بپردازد. اما نويسنده مورد بحث، مطمناً تأمل و سكون بيشتري روي اين تيترها خواهد داشت حتي ممكن است چيزي اتفاقاً نظر او را جلب كرده، و سعي كند تا از زواياي مختلفي به آن دقيق شود، يا حتي خبر فوق در ذهن نويسنده جرقهاي ايجاد كند و تبديل به فكر سمجي شود كه او را همچون بيماري وسواسي به دنبال خود بكشد تا جايي كه به هيأت يك داستان يا بخشي از يك داستان در آيد. نكته ظريفي در اينجا هست كه مايلم آن را روشن كنم، چه تفاوتي بين يك فرد عادي با يك نويسنده وجود داد كه ما شاهد چنين عكس العملهاي متفاوتي ميباشيم حقيقت اينست كه يك نويسنده به گفته فالكنر خود را به عنصر، تجربه، تخيل و هنر ديدن مسلح كرده است.او حساسيتهايش را در زمينه هاي مختلف بالا برده بنا به اين نگاهي ژرفترين و عميقتري نسبت به موضوعات روزمره دارد.

يك توصيه به جوانان علاقمند به نويسندگي
دوستان من لزومي ندارد شما از كلمات ثقيل ادبي، توصيفهاي شاعرانه و يا مجلات پر طمطراق در نوشته هايتان استفاده كنيد، گاهي بايد بتوانيم خيلي ساده و با تعجب به اشياء و پدپده هاي اطرافمان نگاه كنيم و با يك زبان معمولي ولي دقيق، درباره مسائل و اشياء عادي و روزمره نوشته و نيرويي عظيم و حتي حيرتانگيز به اين چيزهاي معمولي، صندلي، ميز، خيابان، درخت و….بدهيم.فراموش نكنيد كه نويسنده واقعي كسي است كه خودش ارزشها و دنيايش را خلق ميكند.با كمي دقت در كتابهاي نويسندگان مطرح دنيا، متوجه ميشويم كه آنها تصوارت ما را مثلاً به گونهاي در مورد يك كمد، يك گل، يا حشره … متحمل ميكنند كه ديگر ما كمد، گل، حشره را با آن تصور و تصوير سنتي، قالبي و شناخته شده نگاه نمي كنيم.
پس بايد بتوانيم چيزهايي عادي را چنان زيبا، دقيق و يا موشكافانه توصيف كنيم كه همه در مقابل آن با تعجب بگويند: عجب چه طور تا به حال نفهميده بوديم كه اين چيز معمولي اينقدر زيبا و يا شگفتانگيز است، خلاصه كنم براي يك نويسنده آنچه مهم است در دهه اول نوع نگاه كردن خاص خودش به پديدهها و در مرحله بعد يافتن بهترين راه ممكن براي بيان اين نوع نگاه است. به ياد داشته باشيد كه اينگونه نبوده است كه نويسندگان بزرگ جهان، همه استعدادهاي بزرگي بوده يا نبوغ ويژهاي به صورت فطري در نهادشان وجود داشته است، نه، مطمئن باشيد به اين صورت نبوده است، آنچه آنها را برجسته كرده، نحوه نگرش خاص و منحصر بفرد آنها در درجه اول و سپس انتقال هنرمندانه اين نوع نگرش است.


آيا ميدانيد كه اگر اولين بند يا پاراگراف داستان شما، خواندني باشد مخاطب را ترغيب ميكند تا صفحه آخر را بخواند.
اگر خواننده پيوسته مجذوب رويدادهاي نمايشي و جالب اثر شما بشود صفحه بعد را نيز ميخواند. بواقع رمان، داستان كوتاه و يا حتي مقالههايتان را بايد به نحوي بنويسيد كه هرخط يا هرصفحه آن خواننده را به خط و صفحه بعدي هدايت كند. درحقيقت، خواندن يا شنيدن داستان در سالهاي نه چندان دور، مهمترين تفريح بسياري از افرادي بوده است كه درغياب تفريحات امروزي و رسانههاي رقيبي چون راديو، تلويزيون، سينما، اينترنت و….. به جهان داستاني نويسنده پناه ميبردند. بسيار شنيدهايم كه پيشينيان ما شبهاي حلولانيشان را با شنيدن و يا گفتن قصه و خواندن اشعار فردوسي و نظامي و امثالهم بسر ميبردند.
اما هم اكنون چه به آيا درعصرحاضر ميتوانيم ادعا كنيم كه مطالعه يا شنيدن يا گفتن داستان مهمترين تفريح مردم است.
همه ميدانيم كه درجهان امروز سرعت زندگي ما را غافلگيركرده و فرصتهاي اندكي براي مطالعه و فراغت باقي گذاشته است.
همه ميخواهيم يك فيلم دو ساعته يا يك داستان 50 صفحهاي هرچه سريعتر تمام شود تا بتوانيم پايان را ببينيم و به نقطه سكون برسيم، اصطلاحاً ميگويند بيماري «پايان بيني» به عارضهاي عام تبديل شده است. آندره ماله و نويسنده و انديشمند فرانسوي و صاحب كتابهاي وضعيت بشري و ضد خاطرات در دهه 70 قرن گذشته، با توجه به فروريختن بهمن وسايل ارتباط جمعي و رسانهها بر قلب و ذهن مخاطبان، از مرگ داستان و رمان سخن گفت. ولي اين اتفاق نيفتاد بلكه داستان با وامگرفتن كيفيت سرعت، گوناگوني و بصريبودن رسانهها به حيات خويش ادامه دارد.
اگر شما يك نويسنده در قرنهاي گذشته بوديد، داستانتان را ميتوانستيد با آسودگي خاطر و با توصيف مثلاً شهريار روستاي قهرمانتان شروع كنيد، بعد صحنهخانه را توصيف كرده، سپس قهرمان را درحال انجام كارهاي روزمرهاش نشان بدهيد و سرانجام به شرح كامل با جزئيات ارتباط او با اطرافيان بپردازيد و تازه بعد از 30 تا 40 صفحه (همانند رمانهاي گوژپشت نتردام و يا كارگردان دريا و يا سهتفنگدار يا سرخ و سياه، غرور و تعصب، بلنديهاي بادگير و…) نوبت به طرح كشمكش شخصيت با يك مشكل، يا لحظهاي مهم از داستان برسد. شما فكر ميكنيد اين گونه نوشتن در سالهاي اخير، مخاطب گستردهاي هم پيدا ميكند؟ يا نه اصلاً از ديدگاهي ديگر به اين مسئله نگاه كنيم، در رقابت شديد بين نويسندگان از يك سو و از سوي ديگر ناشران و ظهور هر روزه تكنيكهاي داستاننويسي جديد كه تنها هدفشان جلب مخاطب بيشتر است، اگر قصد داشته باشيم اينگونه مصول بنويسم آيا ارتباطي موفق و عميق با مخاطب بر قرار ميكنيم؟
داستان امروز بايد سرعت، شدت، حدت و تأثيرقوي متناسب با اين دهه را داشته باشد. داستان بايد نمايشي يا قوي آغاز شود و بتواند از همان ابتدا احساس خواننده را چنگ بزند و بيدرنگ او را به قلمرو احساس و افكار داستان بكشاند.چند بند اول داستان بايد چنان نيرويي داشته باشد تا بتواند خواننده را از افكار و خيالات عادي خود جدا كند و او را در افكار و احساسات نويسنده داستان غرق كند. البته بدون آنكه كيفيت و يا جامعيت اثر فداي جذب مخاطب شود. به طور كلي چهار شيوه پركشش براي شروع داستان، رمان و … وجود دارد كه با ذكر مثالهايي از آثار مطرح ادبيات جهان به آن ميپردازيم.

انواع افتتاحيه
چهار شيوه پر كشش براي شروع (افتتاحيه)
1- با شخصيتي گيرا و جذاب:
يك روز صبح گرگوا زامزا از خوابي آشفته بيدار شد و فهميد كه در تختخوابش به حشرهاي عظيم تبديل شده است.
(ملخ اثر كافكا)
در ساعت يازده شب چهارشنبه آن هفته جن در آقاي مودت حلولكرد.
(ملكوت اثر بهرام صادقي)
در يازدهم نوامبر سال 1997 ورونيكا به اين نتيجه رسيد كه سرانجام زمان آن فرا رسيده است تا خودش را بكشد. با دقت اتاقش را كه از يك صومعه اجاره كرده بود تميز كرد. دندانهايش را مسواك زد و دراز كشيد.
(از كتاب ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد اثر پائلوكوئيلو)
همه از كسي صحبت ميكردند كه به تازگي درگردشگاه ساحلي ديده شده بود خانمي با سگ كوچك.
(خانم با سگ كوچك اثر چخوف)
2- افتتاحيه با موقعيتي نمايشي (داراي كنش،تصوير و يا ديالوگ):
صداي فرمانده چون صداي شكستهشدن يخ نازكي به گوش رسيد:
« عبور ميكنيم »
« نميتوانيم قربان هواداره توفاني ميشه »
فرمانده گفت:« از تو نميپرسم گروهبان برگ »
« نورافكنها روشن! دور موتور 8500، عبور ميكنيم »
« از كتاب زندگي پنهان والتر ميتي اثر جيمز ترنر »
هيچكدام از رنگ آسمان خبر نداشتند، چشم آنها سطح آب را مي نگريست و به موجهاي دوخته شده بود كه به سوي آنها پيش ميآمدند، موجها ستمگرانه و وحشيانه سراشيب و بلند بودند و هر يك با قله كفآلود خود كار سفردريايي قايق كوچك را دشوار ميكردند. آشپز، آستينها را تا بالاي ساعد بالا زده بود و هر باركه خم ميشد تا آب قايق را خالي كند ميگفت: خداوندا، ديگر چيزي نمانده بود.
« قايق بيبادبان اثر استيفن كرين »
3-افتتاحيه با پس زمينه اي جذاب:
(مكان و فضايي كه داستان در آن رخ ميدهد را با حداقل واژگان و با انتخاب جذابترين كلمات توصيف ميكنيد، معمولاً افتتاحيههايي با پي زمينهاي جذاب به خواننده احساس تعليق يا انتظارميدهد)
پس از شصت و دو روز كه باران نباريده بود: در شامگاه آن سپتامبر خونين شايع يا خبر و يا هرچه بود، مثل آتشي كه درعلف خشك بگيرد، به همه جا رسيد.
(سپتامبر خشك اثر ويليام فالكنر)
مرگ سرخ مدتها بود در كشور بيداد ميكرد.كسي طاعوني اين هم كشنده يا اين همه شنيع نديده بود.حضور جسمي آن خون بود و مهرش سرخي و وحشت خون.
دردهاي شديد بود و سرگيج ناگهاني و سپس خونريزي تمام ناشدني از منفذهاي تن و از حال رفتن.
(نقاب سرخ از ادگار آلن پو)
در غرب ميدان واشنگتن اسكوير درنيويورك، محلهاي هست كه كوچههاي باريك و پيچاپيچ آن به طرز عجيبي همديگر را قطع ميكنند و هر تازه واردي را گيج و سرگردان ميسازند. اين ناحيه كه مردم اسمش را نقاط مسكوني گذاشتهاند، كوچههايش به قدري انحناء و چپ و راست دارد كه ممكن نيست هر تازه واردي براي پيداكردن راه خروج خود ساعتها سرگردان نشود. بعضي از كوچهها پس از طي مسافتي از نو خود را قطع ميكنند و همين حالت عجيب و غريب و غيرعادي است كه به نقاشان و تابلوسازان فرصت خوبي ميدهد كه صحنههاي جالبي براي نقاشي پيدا كنند.
« آخرين برگ از آُهنري »
درمثال فوق آُهنري با توصيف مستقيم مكان، زمينه را براي معرفي شخصيتهاي اثرش مهيا ميسازد.
در برخي از شهرها،خانههايي هست كه ديدارشان مثل تاريكترين صومعهها گرفتهترين دشتها يا غم انگيزترين ويرانهها اندوهي در دل بر ميانگيزد و شايد سكوت صومعه ها بيباري و خشكي دشتها و اندوه مرگ آلود ويرانه ها يك جا در اين خانهها باشد.
«اوژني گرانده اثر بالزاك»
3- تركيب كردن همه موارد قبل در يك بند يا پاراگراف يا صفحه:
(شخصيت جذاب، موقعيت نمايشي، پس زمينه جذاب)
او يكي از دخترهاي زيبا و دلربايي بود كه گهگاه از روي اشتباه سرنوشت، در خانواده كارمندي به دنيا ميآيند. نه جهيزي داشت، نه اميد رسيدن به ارثيهاي و نه وسيلهاي براي آنكه مردمي ثروتمند با او آشنا شود، به تفاهم برسد، شيفته او شود و با او ازدواج كند از اين رو تن به ازدواج با كارمندي جزء در وزارت آموزش و پرورش داد.
« گردنبند اثرگي دوموپاسان »
يك نكته:
سعي كنيد هرگز آثارتان را با شخصيتهايي يا مشغول فكر كردن هستند (براي صفحات طولاني و يا توصيفات خستهكننده) شروع نكنيد. چون اين صفحهها نمايشي نيست بلكه ايستا و ساكن است.
داستان بايد براي خواننده اتفاق بيفتد.صحنه افتتاحيه بايد شخصيتي را به نمايش بگذارد كه درگير با يك كشمكش و يا در وضعيتي بحراني است. اگر شخصيت تحت نوعي فشار نباشد شخصيتي بيروح و وضعيت داستاني ساكن و ايستا است.
يك سئوال؟ از كجا بفهميم كه اثرمان را خوب شروع كردهايم؟ يا چگونه ميتوانيم به اين نتيجه برسيم كه يك افتتاحيه قابل تأمل براي داستانمان (يا نمايشنامه، فيلمنامه،حتي مقاله) در نظر گرفتهايم؟
جواب:
خب. يك مقدمه خوب را اگر حذف كنيد به اثر لطمه ميخورد و آن را ناقص ميكند. اگر افتتاحيه اثر را حذف كرديد و دريافتيد كه دركليت داستان يا مقاله يا برنامه راديويي و … خللي وارد نشد، بايد به فكر پرداخت مقدمهاي ديگر باشيد.


فكر ميكنيد از چه راههايي ميتوانيم شخصيتها: زمان و مكان فضا و حوادث داستان را براي خواننده تشريح كنيم؟
خب توضيح ميدهيم و يا اصطلاحاً توصيف ميكنيم.
توصيف دوشكل عمده دارد:
1- توصيف مستقيم
2- توصيف غيرمستقيم
واقعيت اينست كه هر چه در تاريخ داستاننويسي جلوتر ميرويم، نويسندهها به توصيف غير مستقيم متوسل ميشوند و از توصيف مستقيم معمولاً فاصله ميگيرند، يعني امروز نويسندهها شخصيتها را به گفت وگو و عمل وادار ميكنند يا فضاهايي را تصوير ميكنند تا خواننده خود از خلال تصويرها، رفتارها و حرفها وضع و موضوع را درك كند.

توصيف مستقيم:
در توصيف مستقيم مهمترين نكتهاي كه بايد به خاطر داشته باشيم اين است كه زياد حرافي نكنيم، مختصر و مفيد بنويسيم با جملههاي ساده و دقيق. چخوف نويسنده شهيرروس مثال جالبي در اين زمينه دارد، او ميگويد: وقتي مينويسيم (مردي روي چمن نشست) خواننده مطلب را سريع ميگيرد و اجازه تخيل دارد اما اگر بنويسيم «مردي كوتاه قد و باريك اندام با ريش حنايي رنگ بيسو صدا و با كمرويي درحالي كه با ترس به اطراف نگاه ميكرد روي چمن سبزي كه قبلاً توسط رهگذران لگدمال شده بود،نشست» اين جمله مستقيماً و آناً به ذهن خواننده نمينشيند و به او اجازه تخييل را نميدهد.
به چند نمونه توصيف مستقيم كه ذيلاً آمده است توجه كنيد « دكتر وارد سلف سرويس بيمارستان شد، كتش را درآورد در كنار پنجره نشست، خسته بود، از بيماران زيادي عيادت كرده بود و اميدوار بود نيمساعتي بعد از ناهار استراحت كند.»
توجه كنيد در مثال فوق،شخصيت مشخص است كه دكتر است مكان هم سلف سرويس بيمارستان، زمان نيز ظهرات حالت روحي دكتر نيز مستقيماً توصيف شده است، بنابراين ما با يك توصيف مستقيم سر وكار داريم.

توصيف غير مستقيم:
در داستاننويسي بايد به ياد داشته باشيم كه در دادن اطلاعات داستان نبايد لذت كشف را از خواننده بگيريم، يعني بايد اطلاعات را به گونهاي به خواننده منتقل كنيم كه او خودش موضوع را كشف كند مثلاَ به جايي كه بنويسيم هوا گرم بود و يا شخصيت گرمش شده است. مي نويسيم: با ريگهايي از عرق پشت پيراهنش را لككرده بود. از نور خورشيد چشمانش را بست، دگمه يقه پيراهنش را باز كرد و تلوتلوخوران خودش را زير سايه درخت كنار جاده كشاند.
و يا مثلاً بجايي كه بنويسيم، مرد دندانهاي سياهي داشت كه يك توصيف مستقيم است مينويسيم: وقتي مرد ميخنديد و دندانهايش را نشان ميداد به نظر ميرسيد انبوهي از غذاهاي فاسد و كپكزده را در دهانش ذخيره كرده است و يا انگار يك شيشه جوهرسياه در دهان مرد خالي كرده بودند.يك بار ديگر تكرار ميكنم هيچگاه خواننده را ابله فرض نكنيد، اجازه بدهيد تخيلش را به كار بيندازد، بگذاريد خودش چيزهايي را كشف كند، در دادن اطلاعات نبايد لذت كشف را از خواننده گرفت.
همانطور كه گفته شده توصيف غير مستقيم بر سر طرق به انجام ميرسد، گفت وگو، از خلال تصويرها و فضاها و از راه عمل، كنش و رفتارها، در انتهاي مبحث اين هفته از هر سه شكل توصيف غيرمستقيم مثالهايي آورده شده است.
توصيف غيرمستقيم از طريق گفت و گو:
زبان با عصبانيت گفت: از جان من چه ميخواهي چرا مزاحم ميشوي، هرچه داشتم را صرف مصرف الكل كردي ….
(مرد گفت): ولي احتياج دارم ….خواهش ميكنم …. مريضم.
زن گفت: بگو ببينم پولي را كه از پدرم گرفتي چه كردي؟
- رد كردم.
+ براي چه؟
- من گداي صدقهبگير نيستم.
توصيف غيرمستقيم از خلال تصويرها و توصيفها فضاها:
گامهاي بلند و لاابالي بر ميداشت، همين طور كه ميگذشت خانه ملا اسحقجمو را شناخت، بيدرنگ از پلههاي نمكشيده آجري آن داخل حياط كهنه و دود زده شد كه دور تا دور آن اتاقهاي كوچك با پنجرههاي سوراخ سوراخ مثل لانه زنبور داشت. روي آب حوض، خمه سبز بسته بود.بوي ترشيده با بوي پرك و سردابههاي كهنه درهوا پراكنده بود.
توصيف غيرمستقيم از راه عمل و رفتار:
دخترك سطلي را كه در دستش بود پرت كرد روي زمين طوري كه آبهاي توي سطل بيرون پاشيد و شتگهاي آب سر تا پاي خودش و مادرش را خيس كرد. بعد هم جيغ كشيد و پلهها را دو تا يكي بالا رفت صداي به همخوردن در اتاق از طبقه بالا مادرش را كه مات مانده بود به خود آورد.


طرح چيست؟ ترتيب قرارگيري اتفاقات و حوادث داستاني بر اساس يك نظم و دو قانون علت و معلولي.
طرح در واقع چارچوب داستان را شكل ميدهد. طرح همانند اسكلت يك ساختمان قبل از ساخت است.
فورستر دركتاب وجوه زمان ميگويد: « پادشاه مرد و بعد از آن ملكه نيز مرد » يك داستان است. اما پادشاه مرد و پس از مدتي ملكه از « غصه » مرد يك طرح است چون در جمله دوم علت مرگ ملكه يعني از غصه مردن ذكر شده است.
بنابراين طرح داستان بايد دو خصوصيت بنيادي داشته باشد:
الف- توالي زماني در آن حفظ شده باشد.
ب- رابطه عليت و ببيت حرف اصلي را بزند (در طرح علت به وقوع پيوستن كنشها قيد ميشود)
به مثال زير توجه كنيد.
« به كانون نويسندگان رفت و نويسنده شده » عبارت مذكور ميتواند داستان باشد اما عبارت « به كانون نويسندگان رفت و در اثر تلاش نويسنده شد» يك طرح داستان است چون علت نويسنده شدن يعني دراثر تلاش ذكر شده است.
تفاوت يك داستان با طرح آن داستان در چيست؟
در داستان گفتگو، توصيف، لحن، تحرك، صحنهآرائي و فضاسازي كنشهاي متقابل وجود دارد كه طرح فاقد آن است. در طرح خواننده هنوز نميتواند رابطه حسي قوي با شخصيتهاي برقرار سازد بواقع شخصيتها هنوز جوانب مختلف شخصيتشان مطرح شده است.
تفاوت طرح داستاني با خلاصه داستان در چيست؟
در خلاصه داستان به « شرح حوادث » ميپردازيم اما در طرح همان داستان ما بايد به توصيف «علل به وقوع پيوستن حوادث و كنشها » اشاره كنيم.
اين نكته را هميشه به خاطر داشته باشيد در طرح براي هر اتفاقي دليلي وجود دارد در سالهاي تدريس به دفعات مشاهده كردهام زماني كه از هنر جويان خواستهام تا طرح يك داستان را بعنوان تكليف براي من بياورند و يا براي ارائه در كلاس آماده كنند، به اشتباه خلاصه داستان را تهيه ميكنند، يك بار ديگر توجه شما را به اين مسئله جلب ميكنم در خلاصه داستان ما تنها به توضيح حوادث و اتفاقات ميپردازيم.شما زماني كه بخواهيد خلاصه يك داستان را كه مطالعه كردهايد براي كسي تعريف كنيد ناخواسته فقط به توصيف اتفاقات خواهيد پرداخت. باور نميكنيد! امتحان كنيد.
سه ويژگي يك طرح خوب:
1- طرح خوب بايد بديع و نو باشد.
به گونهاي كه اگر آن را به دو سني و شخصي بدهيم تا مطالعه كند، خواننده را تا انتها حفظ كند.
2- بايد انعطافپذير باشد.
يعني نويسنده براحتي بتواند دو در صورت تمايل، مسير حوادث و اتفاقات داستان را تحقير دهد و يا آن را به سمت و سوي ديگر بكشاند.
3- سه طرح كوچكتر را بتوان درآن تشخيص داد.
الف- طرح حوادث ب- طرح شخصيتها ج- طرح احساسات، افكار عقايد و نظرات
مسلماً يك داستان كوتاه ساده است و معمولاً بروي يك اتفاق يا يك عمل و كنش متمركز است.اما در يك داستان بلند « درمان » طرح پيچيدهتر است و تكيه به چند اتفاق و كنش ميشود.
نتيجهگيري: هميشه بايد بدانيد به كجا ميرويد.
سعي كنيد قبل از شروع داستان، حتماً طرحي از داستان را آماده كنيد عبارتي بايد از ابتدا، ميانه و انتهاي داستان نمايشنامه و يا فيلنامه خود آگاه باشد همانگونه كه از قبل تعيين مقصدي در ذهن سوار ماشين نميشويد و حركت نميكنيد.
اين منطق در مورد داستاننويسي، نمايشنامه و فيلنامه هم صدق ميكند هميشه بايد بدانيد به كجا ميرويد، داستان را در حين نگارش نسازيد چون شك دارم داستان خوبي از كار در بيايد.

خواندن 12286 دفعه

دیدگاه‌ها  

#8 مدير سايت 1396-02-13 01:33
به نقل از آنیتا:
سلام.من دارم رمان می نویسم. می خوام چاپش کنم.شما چاپش می کنید؟ من از یک ناشر دیگه پرسیدم ولی جوابم و نداد.

سلام
راهنمای مفصلی درباره چگونگی انتشار کتاب در سایت قرار دارد. این راهنما را مطالعه کنید.
#7 آنیتا 1396-01-23 16:45
سلام.من دارم رمان می نویسم. می خوام چاپش کنم.شما چاپش می کنید؟ من از یک ناشر دیگه پرسیدم ولی جوابم و نداد.
#6 مدير سايت 1396-01-04 21:53
به نقل از صونا:
سلام من چه جوری با نویسنده های مورد علاقم درارتباط بشم

سلام، در قسمت آشنایی با نویسندگان، در صفحه معرفی هر نویسنده، ایمیل ایشان درج شده است که می‌توانید از این طریق با نویسندگان مورد نظرتان مکاتبه کنید.
#5 صونا 1395-12-08 19:55
سلام من چه جوری با نویسنده های مورد علاقم درارتباط بشم
#4 عبدالهی 1392-02-20 10:52
سلام خسته نباشید از راهگشایی شما عزیزان در داستان نویسی تشکر می کنم باآرزوی توفیق روز افزون
#3 سمیه 1391-12-20 21:48
سلام به همه شما عزیزان من امروز با سایت شما آشنا شدم . ازاینکه مطالب ارزنده ای که در اختیار ما قرار دادید بسیار سپاس گذارم.
#2 کاظمی 1391-12-20 11:26
سلام . سپاس گزارم خیلی خوب بود .
#1 مرضیه وزیری مقدم 1391-05-26 18:33
سلام و خسته نباشید...خیلی مطالب مهم و آموزنده ایی درباره نویسندگی بود. استفاده کردم ...

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

 

Go to top