ورود ثبت

ورود به سایت

نام کاربری *
گذرواژه *
مرا به خاطر بسپار

همراه با حافظ

این مورد را ارزیابی کنید
(6 رای‌ها)

اَلا يا اَيّها السّاقي، اَدِر كاسَـا و ناوِل ها
كه عشق آسان نمود اول، ولي افتاد مشكل ها
به بوي نافه اي كآخِر، صبا زان طُرّه بگشايد
ز تابِ جَعدِ مُشكينَ ش، چه خون افتاد در دل ها
مرا در منزلِ جانان، چه امنِ عيش چون هر دَم
جَرس فرياد مي دارد، كه بَر بَنديد مَحمِل ها
به مِي سجاده رنگين کُن! گرَت پيرِ مُغان گويد
كه سالِك بي خبر نَبوَد، زِ راه و رسمِ منزل ها
شبِ تاريك و بيمِ موج و گردابي چنين هايل
كجا دانند حالِ ما سبكبارانِ ساحل ها
همه كارم زِ خود كامي، به بد نامي كشيد آخِر
نهان کِي مانَد آن رازي، کز آن سازند محفل ها
حضوري گر همي خواهي، از او غايب مشو حافظ!
مَتي ما تَلقَ مَن تَهوي دَعِ الدنيا و اَهمِل ها.

 * * *

ما را زِ خيالِ تو چه پَـرواي شراب است؟
خُم گو: سَـرِ خود گير، كه خُم خانه خراب است!
گر خَمرِ بهشت است بريزيد، كه بي دوست
هر شربتِ عَذبم كه دهي عينِ عذاب است
افسوس! كه شد دلبر و در ديدۀ گريان
تحريرِ خيالِ خط او نقشِ بر آب است
بيدار شو اي ديده! كه ايمن نتوان بود
زين سيلِ دَمـادَم كه در اين منزلِ خواب است
معشوق عيان مي گذرد بر تو، وليكن
اغيار همي بيند، از آن بسته نقاب است
گل بر رخِ رنگين ِتو تا لطف عَـرَق ديد
در آتشِ رَشک، از غمِ دل غرقِ گُلاب است
سبز است در و دشت، بيا تا نگذاريم
دست از سَرِ آبي كه جهان جمله سراب است
در كنج دِماغم مطَلَب جايِ نصيحت
كاين گوشه پر از زمزمۀ چَنگ و رُباب است
حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نَظرباز؟
بس طور عجب لازمِ ايامِ شباب است.

 * * *

مطَلَب طاعت و پيمان و صَلاح از منِ مست
كه به پِيمانه كِشي شُهره شدم روزِ اَلَست
من همان دَم كه وضو ساختم از چشمۀ عشق
چارتكبير زدم يك سَره بر هر چه كه هست
مِي بده تا دهَمت آگهي از سِـرِّ قضا
كه به رويِ كه شدم عاشق و از بويِ كه مست
كمرِ كوه كم است از كمرِ مور اين جا
نااميد از درِ رحمت مشو اي باده پرست!
به جز آن نرگسِ مستانه- كه چشمش مَرِساد
زير اين طارَمِ فيروزه كسي خوش ننِشَست
جان فداي دهنش باد، كه در باغِ نظر
چمن آراي جهان خوش تر از اين غنچه نبَست
حافظ از دولتِ عشق تو سليماني شد
يعني از وصلِ تواَش نيست به جز باد به دست!

 * * *

زان يارِ دِلنوازم، شُكري ست با شكايت
گر نكته دانِ عشقي، بشنو تو اين حكايت!
بي مُزد بود و مِنّت، هر خدمتي كه كردم
يا رَب مباد كَس را، مَخدومِ بي عنايت
رندانِ تشنه لب را، آبي نمي دهد كَس
گويي ولي شناسان، رفتند از اين وِلايت
در زلفِ چون كمندش، اي دل مَپيچ كآن جا
سَرها بُريده بيني، بي جُرم و بي جنايت
چشمت به غمزه ما را، خون خورد و مي پَسندي
جانا روا نباشد، خون ريز را حمايت
در اين شبِ سياهم، گُم گشت راهِ مقصود
از گوشه اي بُرون آي! اي كوكبِ هدايت
از هر طرف كه رفتم، جز وحشتم نَيفزود
زِنهار از اين بيابان، وين راهِ بي نهايت
اي آفتابِ خوبان! مي جوشد اَندَرونم
يك ساعتم بگُنجان! در سايۀ عِنايت
اين راه را نهايت، صورت كجا توان بَست؟
كِش صد هزار منزل، بيش است در بَدايت
هر چند بُردي آبَم، روي از دَرَت نَتابم
جور از حبيب خوش تر، كز مُدعي رعايت
عشقت رسد به فرياد، وَر خود به سانِ حافظ
قرآن زِ بَـر بخواني، در چاردَه روايت

 * * *

واعظان كاين جِـلوه در مِحراب و مِنبَر مي كنند
چون به خلوت مي روند، آن كارِ ديگر مي كنند
مشكلي دارم زِ دانشمندِ مجلس باز پُرس
توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر مي كنند؟
گوئيا باور نمي دارند روزِ داوري
كاين همه قلب و دغَـل در كارِ داور مي كنند
يا ربّ اين نودولَتـان را با خَـرِ خودشان نشان!
كاين همه ناز از غلامِ تُـرك و اَستَر مي كنند
اي گدايِ خانِـقَه! بَرجَـه كه در دِيرِ مُـغان
مي دهند آبـي كه دل ها را توانگر مي كنند
حُسنِ بي پايان او چندان كه عاشق می کُشد
زمرۀ ديگر به عشق، از غِـيب سَر بَر مي كنند
بر درِ ميخانۀ عشق اي مَـلَك تَسبيح گوي!
كاندر آن جا طينَتِ آدم مُـخَمّر مي كنند
صـبحدم از عرش مي آمد خروشي، عقل گفت:
قُـدسيان گويي كه شعرِ حافظ از بَر مي كنند.

خواندن 4773 دفعه

دیدگاه‌ها  

#2 zgh 1390-11-19 19:05
عالی بودش واقعا ممنون
#1 فاطیما 1390-03-21 00:26
بيشترفرصت بده کمترقضاوت کن.
عالی بود

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

 

Go to top