مادرم يك چشم نداشت. در كودكى براثر حادثه يك چشمش را از دست داده بود. من كلاس سوم دبستان بودم و برادرم كلاس اول. براى من آنقدر قيافه مامان عادى شده بود كه در نقاشى‏هايم هم متوجه نقص عضو او نمى‏شدم و هميشه او را با دو چشم نقاشى مى‏كردم.…
خانم با صداى بلند گفت، تا كى مى‏خواى سرتو توى اون روزنامه فرو كنى؟ ميشه بياى و به دختر جونت بگى غذاشو بخوره؟ شوهر روزنامه رو به كنارى انداخت و بسوى آنها رفت:تنها دخترم آوا، بنظر وحشت زده مى‏آمد. اشك در چشمهايش پر شده بودظرفى پر از شيربرنج در مقابلش…
روزى شاگرد يه راهب پير هندو از او خواست كه به او يك درس به ياد ماندنى بدهد.راهب از شاگردش خواست كيسه نمك رو بياره پيشش، بعد يه مشت از اون نمك رو داخل ليوان نيمه پرى ريخت و از او خواست اون آب رو سر بكشه.شاگرد فقط تونست يه…
موش از شكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا براى چيست. مرد مزرعه‏دار تازه از شهر رسيده بود و بسته‏اى با خود آورده بود و زنش با خوشحالى مشغول باز كردن بسته بود. موش لب‏هايش را ليسيد و با خود گفت: «كاش يك غذاى حسابى باشد.»…
فاضلى در ساحل دريا مشغول قدم زدن بود كه متوجه جوانى شد كه هر چند وقت يكبار خم مى‏شد و چيزى را از روى ساحل برمى‏داشت و به دريا پرتاب ميكرد.كنجكاو شد و جلوتر رفت ديد كه جوان ستاره‏هاى دريايى روى ساحل را به دريا پرتاب مى‏كند پرسيد: چكار مى‏كنى…
روزى مرد كورى روى پله‏هاى ساختمانى نشسته، كلاه و تابلويى را در كنار پايش قرار داده بود؛ روى تابلو خوانده ميشد: من كور هستم لطفا كمك كنيد.روزنامه نگارخلاقى از كنار او مى‏گذشت، نگاهى به او انداخت؛ فقط چند سكه در داخل كلاه او بود. او چند سكه داخل كلاه انداخت…
شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدند …شاگرد میوه فروش تند و تند پاکت های میوه را داخل ماشین مشتری ها میگذاشت و انعام میگرفت … پیرزن با خودش فکر میکرد: چی میشد که میتونست میوه بخره ببره خونه!پیرزن رفت نزدیک…
روزی سواری از راهی در بیابان می گذشت که پیرمردی را دید با پای پیاده و قدم هایی خسته از راه.سوار به چهره رنجور پیرمرد نگریست و دهانه اسب را کشید. از اسب به زیر آمد و پیرمرد را گفت که اگر خواست می تواند قِسمی از راه را سوار…
صفحه3 از3