قطاری که به مقصد خدا می رفت در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به مردم جهان که در این ایستگاه ایستاده بودند کرد و گفت : مقصد ما تا خودِ خداست ، کیست که با ما سفر کند ؟ کیست که رنج و عشق رو با هم بخواهد…
مردی با اسب و سگش در جاده ای راه می رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی٬ صاعقه ای فرود آمد و آنها را کشت. اما این اتفاق به قدرس سریع افتاد که مرد نفهمید مرده و این دنیا را ترک کرده است پس همچنان با دو حیوان همراهش پیش…
معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.فردا بچه ها با کیسه…
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه…
داستان اول: موقعیت شناسی کشاورزي الاغ پيري داشت که يک روز اتفاقي به درون يک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعي کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد. براي اينکه حيوان بيچاره زياد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاک پر…
در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند: عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد! روستا زاده پیر در جواب گفت: از کجا می دانید که…
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميده که هيچ زندگي نکرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود، پريشان شد. آشفته و عصباني نزد فرشته مرگ رفت تا روزهاي بيش‌تري از خدا بگيرد.داد زد و بد و بيراه گفت!(فرشته سکوت کرد)آسمان و…
امیری به شاهزاده خانمی گفت: من عاشق توام.شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.امیر برگشت و دید هیچکس نیست .شاهزاده گفت: تو عاشق نیستی ؛ عاشق به غیر نظر نمی کند.
روزی شیوانا متوجه شد که باغبان مدرسه خیلی غمگین و ناراحت است. نزد او رفت و علت ناراحتی اش را جویا شد. باغبان که مردی جاافتاده بود گفت: "راستش بعدازظهرها که کارم اینجا تمام می شود ساعتی نیز در آهنگری پای کوه کار می کنم. وقتی هنگام غروب می خواهم…
هيزم شكن صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده؛ شك كرد كه همسايه‏اش آن را دزديده باشد براى همين تمام روز او را زير نظر گرفت.متوجه شد همسايه‏اش در دزدى مهارت دارد مثل يك دزد راه مى‏رود. مثل دزدى كه مى‏خواهد چيزى را پنهان كند پچ پچ…
صفحه2 از3