چاپ کردن این صفحه

شک

این مورد را ارزیابی کنید
(3 رای‌ها)

هيزم شكن صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده؛ شك كرد كه همسايه‏اش آن را دزديده باشد براى همين تمام روز او را زير نظر گرفت.
متوجه شد همسايه‏اش در دزدى مهارت دارد مثل يك دزد راه مى‏رود. مثل دزدى كه مى‏خواهد چيزى را پنهان كند پچ پچ ميكند.
آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض كند و نزد قاضى برود.
اما همين كه وارد خانه شد تبرش را پيدا كرد. زنش آن را جا به جا كرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه مى‏رود حرف مى‏زند و رفتار مى‏كند.

خواندن 3240 دفعه