ورود ثبت

ورود به سایت

نام کاربری *
گذرواژه *
مرا به خاطر بسپار

سوار و پیاده

این مورد را ارزیابی کنید
(6 رای‌ها)

روزی سواری از راهی در بیابان می گذشت که پیرمردی را دید با پای پیاده و قدم هایی خسته از راه.
سوار به چهره رنجور پیرمرد نگریست و دهانه اسب را کشید. از اسب به زیر آمد و پیرمرد را گفت که اگر خواست می تواند قِسمی از راه را سوار بر اسب بیاید تا خستگی از تن بزداید. پیرمرد با خوشحالی پذیرفت و بر اسب نشست.
هنوز چند قدمی پیش نرفته بودند که پیرمرد با خود اندیشید که این مرد عجب آدم ساده ای است و با این احوال میتواند به سادگی با اسب بگریزد. پس چنین کرد و بر اسب نهیبی زد. اسب به سرعت به تاخت آمد و در بیابان رفت.
مرد صاحب اسب با تعجب به اسب و پیرمردِ سوار بر آن نگریست که از او دور می شدند. پس فریاد برآورد که ای پیرمرد کجا؟ لَختی بایست... با تو سخن دارم.
پیرمرد که به قدر کفایت از صاحب اسب دور شده بود دهانه اسب را کشید و با حفظ فاصله ایستاد.
صاحب اسب نگاهی به پیرمرد انداخت و از همان فاصله فریاد برآورد:

ای پیرمرد! اسبم را می بَری، بِبَر! اما قولی به من بده که پای آن وفادار بمانی.
عهد کن آنگاه که به شهر رسیدی این داستان با کسی بازمگویی ...
زیرا اگر چنین کنی دیگر مروتی میان مردمان نخواهد ماند و مردانگی از میان می رود.


و سپس ساکت شد.

خواندن 3631 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: من محتاجم و نه تو! »

دیدگاه‌ها  

#2 سمانه 1391-03-28 16:00
حکایتهاتون خیلی زیبا و تاثیر گذار هستن ولی تعدادشون کمه
#1 سید محمد رضا سجادی نیا 1390-04-11 22:46
بسیار زیبا و عبرت آموز بود لطفا بازهم از این مطالب بگذارید . با سپاس

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

 

Go to top