ورود ثبت

ورود به سایت

نام کاربری *
گذرواژه *
مرا به خاطر بسپار

آخه من دخترم

این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

مادرم يك چشم نداشت. در كودكى براثر حادثه يك چشمش را از دست داده بود. من كلاس سوم دبستان بودم و برادرم كلاس اول. براى من آنقدر قيافه مامان عادى شده بود كه در نقاشى‏هايم هم متوجه نقص عضو او نمى‏شدم و هميشه او را با دو چشم نقاشى مى‏كردم. فقط در اتوبوس يا خيابان وقتى بچه‏ها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه مى‏كردند و پدر و مادرها كه سعى مى‏كردند سؤال بچه خود را به نحوى كه مامان متوجه يا ناراحت نشود، جواب بدهند، متوجه اين موضوع مى‏شدم و گهگاه يادم مى‏افتاد كه مامان يك چشم ندارد. يك روز برادرم از مدرسه آمد و با ديدن مامان يك دفعه گريه كرد. مامان او را نوازش كرد و علت گريه‏اش را پرسيد. برادرم دفتر نقاشى را نشانش داد. مامان با ديدن دفتر بغضى كرد و سعى كرد جلوى گريه‏اش را بگيرد. مامان دفتر را گذاشت زمين و برادرم را در آغوش گرفت و بوسيد. به او گفت: فردا مى‏رود مدرسه و با معلم نقاشى صحبت مى‏كند. برادرم اشك‏هايش را پاك كرد و دويد سمت كوچه تا با دوستانش بازى كند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشى داداش را نگاه كردم و فرق بين دختر و پسر بودن را آن زمان فهميدم.
موضوع نقاشى كشيدن چهره اعضاى خانواده بود. برادرم مامان را در حالى كه دست من و برادرم را در دست داشت، كشيده بود. او يك چشم مامان را نكشيده بود و آن را به صورت يك گودال سياه نقاشى كرده بود. معلم نقاشى دور چشم مامان با خودكار قرمز يك دايره بزرگ كشيده بود و زير آن نمره 10 داده بود و نوشته بود كه پسرم دقت كن هر آدمى دو چشم دارد. با ديدن نقاشى اشك‏هايم سرازير شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را كه داشت پياز سرخ مى‏كرد، از پشت بغل كردم. او مرا نوازش كرد. گفتم: مامان پس چرا من هميشه در نقاشى‏هايم شما را كامل نقاشى مى‏كنم. گفتم: از داداش بدم مى‏آيد و گريه كردم.
مامان روى زمين زانو زد و به من نگاه كرد اشك‏هايم را پاك كرد و گفت عزيزم گريه نكن تو نبايستى از برادرت ناراحت بشى او يك پسر است. پسرها واقع بين‏تر از دخترها هستند، آنها همه چيز را آنطور كه هست مى‏بينند ولى دخترها آنطور كه دوست دارند باشد، مى‏بينند. بعد مرا بوسيد و گفت: بهتر است تو هم ياد بگيرى كه ديگر نقاشى‏هايت را درست بكشى.
فرداى آن روز مامان و من رفتيم به مدرسه برادرم. زنگ تفريح بود. مامان رفت اتاق مدير. خانم مدير پس از احوال‏پرسى با مامان علت آمدنش را جويا شد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشى كلاس اول الف را ببينم. خانم مدير پرسيد: مشكلى پيش آمده؟ مامان گفت: نه همينطورى. همه معلم‏هاى پسرم را مى‏شناسم جز معلم نقاشى، آمدم كه ايشان را هم ملاقات كنم.
خانم مدير مامان را بردند داخل اتاقى كه معلم‏ها نشسته بودند. خانم مدير اشاره كرد به خانم جوان و زيبايى و گفت: ايشان معلم نقاشى پسرتان هستند. به معلم نقاشى هم گفت: ايشان مادر دانش‏آموز ج ـ ا كلاس اول الف هستند.
مامان دستش را به سوى خانم نقاشى دراز كرد. معلم نقاشى كه هنگام وارد شدن ما در حال نوشيدن چاى بود، بلند شد و سرفه‏اى كرد و با مامان دست داد. لحظاتى مامان و خانم نقاشى به يكديگر نگاه كردند. مامان گفت: از ملاقات شما بسيار خوشوقتم. معلم نقاشى گفت: من هم همينطور خانم. مامان با بقيه معلم‏هايى كه مى‏شناخت هم احوال پرسى كرد و از اينكه مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهى و از همه خداحافظى كرد و خارج شديم. معلم نقاشى دنبال مامان از اتاق خارج شد و در حاليكه صدايش مى‏لرزيد گفت: خانم من نميدانستم...
مامان حرفش را قطع كرد و گفت: خواهش ميكنم خانم، بفرماييد چايتان سرد مى‏شود. معلم نقاشى يك قدم نزديكتر آمد و خواست چيزى بگويد كه مامان گفت: فكر مى‏كنم نمره 10 براى واقع‏بينى يك كودك خيلى كم است. اينطور نيست؟ معلم نقاشى گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشى باز هم دستش را دراز كرد و اين بار با دو دست دست‏هاى مامان را فشار داد. مامان از خانم مدير هم خداحافظى كرد. آن روز عصر برادرم خندان در حالى كه داخل راهروى خانه لى لى مى‏كرد، آمد و تا مامان را ديد دفتر نقاشى را باز كرد و نمره‏اش را نشان داد. معلم نقاشى روى نمره قبلى خط كشيده بود و نمره 20 جايش نوشته بود. داداش خيلى خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده، فكر كنم ديروز اشتباه كردم. بعد بهم 20 داد. مامان هم لبخندى زد و او را بوسيد و گفت: بله نقاشى پسر من عاليه! و طورى كه داداش متوجه نشود به من چشمك زد و گفت: مگه نه؟
من هم گفتم: آره خيلى خوب كشيده، اما صدايم لرزيد و نتوانستم جلوى گريه‏ام را بگيرم. داداش گفت: چرا گريه مى‏كنى؟ گفتم آخه من يه دخترم!!!

خواندن 2784 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « معناى عشق، عشق واقعى شک »

دیدگاه‌ها  

#7 معصومه 1391-04-09 12:03
خیلی قشنگ بود.
چه مامان دانا و فهمیده ای،انقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که اشکم در اومد.
#6 خادم الشهدا 1390-11-16 02:39
سلام خوبی؟؟
ان شاءالله تو زندگیت موفق باشی
کارتان را برای خدا نکنید! برای خدا کار کنید!
تفاوتش فقط همین است که ممکن است حسین (ع) در کربلا باشد و من در حال کسب علم برای رضایت خدا!
شهید آوینی
#5 سارا ناصری 1390-11-03 19:23
قشششششششششنگ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!
#4 شاهین 1390-10-18 23:12
داستان قشنگی بود معلمای نقاشی حتما بخونند
#3 سها 1390-10-14 23:50
ازدید یک مادر مادر انهاروح بزرگ ووالایی دارد
#2 گندم 1390-10-14 13:48
فقط سکوت می کنم ......
#1 Bigane 1390-10-11 23:32
فقط میتونم بگم قشنگ و تاثیر گذار.

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

 

Go to top