«سایه‏‌های وهم» کتابی است با دستمایه قراردادن یکی از عادات و رسومی که امروز کمتر به آن برخورد می‏‌کنیم، ولی شنیده‏‌ایم. نویسنده از این سوژه استفاده کرده و به روابط انسانی میان شخصیت‏‌ها پرداخته است. او داستان را بر مبنای اتفاقی ناخواسته آغاز کرده و از این اتفاق تا نفرت…
قهرمانِ داستان ما علاوه بر تمام فرازونشیب‏‌های زندگی‏‌اش، جوانی است با آرزوهایی شبیه به بسیاری از جوانانِ امروز: رسیدن به اوج محبوبیت و مشهورشدن... و طی کردن راه در کوتاه‏‌ترین زمان ممکن. نویسنده هم به خوبی شخصیت او را پرورانده و توانسته برای خواننده‏‌اش رابطه لازم را ایجاد کند. تردید…
نویسنده به زیبایی از آدم‏‌ها قصه‏‌هایی مستقل می‌سازد که یک‏‌جایی به هم می‏‌رسند و با یکدیگر درد مشترک می‏‌یابند. همچنین با خواندنِ قصه می‏‌توان مدعی شد که نویسنده به خوبی از پَسِ این ترسیم برآمده و سرِ بزنگاه افراد وقایع را به هم مرتبط کرده است. در قصه پیشِ رو،…
نویسنده سرگذشت دو نفر از دو نسل را روایت می‌کند که یکی متأثر از دیگری و وارث مسائل اوست. شاید برخی معضلات در زمان و مکان دیگری بروز کنند و حتی در موقعیتی دیگر حل شوند. این رسم زندگی است و برای هیچ‌کس هم استثنایی قائل نمی‌شود.
اگرچه پیدا کردن یک شریک خوب برای زندگی اقبال می‏‌خواهد و نیکبختی، اما آنچه از دست ما برمی‏‌آید شریک خوب شدن است. آن بخش از ماجرا که دست ما نیست با یک اتفاق ساده شروع می‌شود ولی قسمت دیگرش در دستان ماست و آن همراه خوب شدن است. تکاپو برای…
نویسنده با استفاده از مؤلفه‌هایی مانند تضاد فقر و ثروت، توطئه، مشکل زنانِ جوانِ مطلقه مضمونی آشنا و ملموس خلق می‌کند و نقش زنانی که توانایی گذار از این مرحله بحرانی را دارند و می‌توانند خواننده را برانگیزند تا با آنان احساس یگانگی کنند بازی می‌کند. مهریزی در این رمان…
قهرمانِ قصه امروز ما زمانی از آن گروه کسانی بود که به دیدن و قبولِ نقاب‏‌ها عادت نداشت و بی‏‌دریغ احساساتش را بُروز می‏‌داد تا آن روز که جبرِ زمانه به او آموخت که دیگران مثل تو آنچه که نشان می‏‌دهند نیستند. پس لازم است زمامِ دل را در دست…
بدون تردید همه ما تجاربی داشته‏‌ایم و به مسائل زیادی فکر کرده‏‌ایم، اما آن کسی موفق است که درست و به موقع به این رازِ زندگی پی ببرد که: زندگی گذشتن از مانع یا فتح قله‏‌ای کوچک یا بزرگ نیست. زندگی شاید همین موانع و سختی‏‌هایی است که هر روز…
یک آدم موفق در زندگی کسی است که کمترین حسرت را نسبت به انتخاب‏‌های گذشته‌اش داشته باشد. یعنی کسی که خیلی نیازمندِ خیالبافی‏‌های ذهنی برای اصلاح روزهای رفته‏‌اش نیست و می‏‌داند از زندگی چه چیزی و چه اندازه می‏‌خواهد: به موقع می‏‌رود، می‏‌دود، تلاش می‏‌کند و درست سرِ وقت می‏‌ایستد.…
گاهی از خود می‏‌پرسیم چرا زمانی که باید بگوئیم و گره دل بگشائیم، سکوت می‏کنیم و با این سکوت در مسیری قرار می‏‌گیریم که راه بازگشتی ندارد. یک لحظه غرور و تعصب بی‏‌دلیل، منجر به سکوتی سنگین برای مدتها می‌شود که راه هر ترمیم و بازگشتی را مسدود می‏‌کند. کتاب…
صفحه9 از22