دوشنبه, 22 تیر 1394 21:50

20 میلیون تحصیلکرده داریم، اما تیراژ کتاب 500 عدد است!

آقای اعتمادی! مدتهای مدیدی است که شما را با نام «ر. اعتمادی» می‌شناسند، در مورد حرف «ر» که به عنوان نام خود انتخاب کردید برایمان بگویید.

در جواب این سوالتان باید بگویم این یک کار طبیعی است و مدتهای مدیدی هم هست که رواج دارد و عمرش به اندازه عمر رمان نویسی است، یعنی از قرن هفده و هجده که رمان نویسی آغاز شد نویسندگان اغلب نامشان را خلاصه می‌کردند، برای مثال نام تولستوی نامی هفت، هشت کلمه‌ای است اما او آن را خلاصه کرد و نام تولستوی را برای خود برگزید. در این میان برخی نویسندگان کلا اسم خودشان را تغییر می‌دادند مثل ماکسیم گورکی که نامش چیز دیگری بود. برخی از نویسندگان هم به شیوه‌های دیگری عمل می‌کردند، من هم شیوه‌ای را که برای نام خودم انتخاب کردم این بود که آن را خلاصه کنم به همین دلیل حرف «ر» برای خودم انتخاب کردم که خلاصه تر است و حرف اول اسم شناسنامه‌ای‌ام هست، جدا از این فکر می‌کردم تلفظش هم راحت تر است که اتفاقا حدسم هم درس بود، چراکه با اولین گزارش‌های مطبوعاتی ام در زمانی که 22 یا 23 سالم بود «ر. اعتمادی» بین مردم جا افتاد و تا امروز هم مرا به همین نام می‌شناسند و دیگر کسی به این کاری ندارد که نام واقعی من چیست. تا حدی که اگر کسی مرا به عنوان اعتمادی معرفی کند اولین چیزی که پرسیده می‌شود این است: ر. اعتمادی؟ این حرف «ر» امروز آنقدر با من عجین شده که می‌توانم بگویم «ر» هویت من است.

هیج می‌دانید که بسیاری فکر می‌کنند که «ر. اعتمادی» یک نویسنده خانم است و حتی می‌گویند ر مخفف کلمه رها است؟
ر. اعتمادی نامی است که 50 سال است روی من است و مردم هم نامم را می‌دانند و هم چهره ام را روی کتابهایم دیده اند، جدای از این موضوع من روزنامه نگار بودم و این شانس را داشتم که به ندرت شامل حال کسی می‌شود. من هم روزنامه نگار معروفی بودم و هم رمان نویس معروفی بودم و این معروفیت تا حدی بود که حداقل 4 نسل مرا می‌شناسند و می‌دانند که من مرد هستم.

پس شما از روزنامه نگاری شدید «ر. اعتمادی» نه از رمان نویسی؟
بله. این را هم بگویم که خوشبختانه دوره گزارش نویسی و روزنامه نگاری ام خیلی به دوره رمان‌نویسی‌ام نزدیک است. من در سال 1335 وارد کار روزنامه نویسی شدم و در سال 1337 هم اولین داستان کوتاهم هم به چاپ رسید در حالی که در طول فاصله این دو سال به عنوان گزارش نویس خیلی معروف شده بودم.در سال 1339 هم نخستین رمان پرفروش من با نام «تویست داغم کن» به بازار آمد که چاپ اولش 5000 نسخه بود. در حالیکه در آن زمان تیراژ کتابها 1000 نسخه بود جالب است بدانید تمام این 5000 نسخه در عرض یک هفته به فروش رفت. این رمان یک رمان اجتماعی- انتقادی بود و به همین دلیل ناگهان در جامعه سر و صدای زیادی به پا کرد و به قول معروف مثل توپ منفجر شد. این موضوع را هم بگویم نام این کتاب هم جنجالی به پا کرد و بهانه دست عده‌ای داد که بدون اینکه کتاب را بخوانند به من حمله کردند.

مثل همبن رفتاری که تا چندی پیش در مورد برخی فیلمهای سینمایی رخ می‌داد، عده‌ای بدون اینکه فیلم را ببینند می‌رفتند و اعتراض می‌کردند که فیلم سیاه نمایی است.
بله، دقیقا. متاسفانه در برخی جوامع که ما هم جزئشان هستیم با هنرمندان و نویسندگان بسیار تنگ‌نظرانه برخورد می‌شود، کافی است که یک نفر به یک علتی شهرت پیدا کند، بقیه به جای اینکه از او حمایت کنند بی‌جهت کاری می‌کنند که از موقعیتی که به دست آورده پایین کشیده شود، به این صورت که یا درباره‌اش توطئه سکوت می‌کنند یا بدون سند و مدرکی به او حمله ور می‌شوند. این بیماری است که متاسفانه ادبیات و سینمای ما گرفتارش شده است.

اهل کجا هستید و در چه سالی به دنیا آمدید؟
من اهل شهری به نام لار که در جنوب ایران است، هستم و از دوازده سالگی تا امروز که 82 ساله هستم در تهران زندگی می‌کنم.

پس متولد سال 1312 هستید.
بله.

کودکی پر شر و شوری داشتید یا ساکت و مظلوم بودید؟
در کودکی بسیار پر سر و صدا بودم.

از چه زمانی با کتاب رابطه دوستانه برقرار و فکر کردید که می‌توانید تنهایی هایتان را با آن پر کنید؟
اولین چیزی که من در خودم کشف کردم علاقه ام به کتاب بود و از کلاس سوم ابتدایی غیر از کتابهای درسی، کتابهایی که در شهرمان یافت می‌شد را مطالعه می‌کردم. فرقی هم نمی‌کرد که چه کتابی بود، همه نوع کتابی را می‌خواندم، مذهبی، تاریخی، رمان و... برایم فرقی نمی‌کرد، هر کتابی که به دستم می‌رسید می‌بلعیدم و این مطالعه کتاب آنقدر ادامه داشت که در سال چهارم دبستان آنقدر فارسی ام خوب شده بود که برای مادرم حافظ می‌خواندم.

اولین نوشته تان را چه زمانی نوشتید؟
اولین نوشته ام انشایی بود که در کلاس پنجم ابتدایی نوشتم که مورد توجه قرار گرفت و به تهران ارسال شد و که بابتش یک کتاب جایزه گرفتم.

و طبیعتا هر روز که می‌گذشت عطشتان به دوست شدن با کتاب بیشتر می‌شد درست است؟ و این عطش را با توجه به امکانات محدود و اندک آن زمان خصوصا در زادگاهتان چگونه سیراب می‌کردید؟
این بخت را داشتم که از دوازده سالگی به تهران آمدم و چون تشنه مطالعه بودم پول تو جیبی ام که روزی 5 ریال بود را کتاب یا مجله می‌خریدم و می‌خواندم. در آن روزگار تهران هم از نظر سیاسی بسیار زنده و بحث برانگیز بود، خیلی زود ما به دوره ملی کردن صنعت نفت و عصر دکتر مصدق و مبارزات حزبی رسیدیم و کتابهای بسیار خوب در زمینه‌های مختلف از نویسندگان معروف چاپ می‌شد و امکان مالی من در حدی نبود که بتوانم خیلی کتاب بخرم سعی کردم عضو کتابخانه ملی شوم و هر روز پس از تمام شدن کلاس درس به کتابخانه ملی می‌رفتم و در آنجا کتابهای ادبی معروف کلاسیک را می‌خواندم و این خواندن تاجایی ادامه یافت که زمانی که در کلاس سوم دبیرستان بودم تمام آثار کلاسیک دنیا از هوگو و تولستوی تا گورکی و مارک تواین را خوانده بودم. در این میان آثار نویسندگان ایرانی را هم در مجلات دنبال می‌کردم.

آن زمان ساختمان کتابخانه ملی کجا بود؟
در خیابان قوام السلطنه، نزدیک دبیرستانی که در آن درس می‌خواندم (دبیرستان مروی) در خیابان ناصرخسرو.

پیش از آنکه به تهران بیایید چطور کتاب تهیه می‌کردید؟ فاصله بین 9 سالگی تا دوازده سالگی تان.
آن زمان یک کتابفروشی در لار بود به نام کتابفروشی مروج که مجموعا 30 کتاب داشت گرچه کتابهای قابل ملاحظه‌ای نبود اما من تمامشان را خوانده بودم.

کتابهای خاصی مورد نظرتان بود یا هر کتابی که گیرتان می‌آمد می‌خواندید؟
به طور کلی رمان را خیلی دوست داشتم و آن را می‌بلعیدم، البته بدون اینکه خودم بخواهم به سویش حرکت می‌کردم چون چیزی از درون من این را از من می‌طلبید و می‌توانم بگویم عشق به رمان در وجود من آنقدر زیاد بود که پایه‌های رمان نویسی در آینده مرا تشکیل داد.

در این میانه کسی شما را تشویق هم می‌کرد که به مطالعه ادامه دهید؟
راستش را بخواهید آن زمان چون من انشاهای خوبی می‌نوشتم و معلمان و دبیران خوبی مثل مرحوم دکتر زرین کوب، دکتر شاهرخ مس کوب، دکتر حیدریان و... داشتم و آنها می‌دانستند که انشانویسی من خوب است و متوجه استعداد من بودند به من کتاب معرفی می‌کردند. من نمی‌دانم الان در دبیرستان‌های ما چه می‌گذرد اما آن زمان ما در دبیرستانهایمان دبیران درجه یکی داشتیم که بسیار جستجوگر استعدادهای جوان بودند و به جوانان مستعد کمک می‌کردند که خودشان را پیدا کرده و استعدادشان را شکوفا کنند و من هم این بخت را داشتم که توسط این دبیران شناخته شوم و راه خودم را پیدا کنم.

کتابها را جمع آوری هم می‌کردید که مثلا کتابخانه‌ای داشته باشید؟
خیر نداشتم. در زمان ما در یک کلاس سی نفره بیست نفر کتاب خوان داشتیم برخی امکان خرید کتاب داشتند و برخی هم این امکان را نداشتند. ما از دسته دوم بودیم، بنابراین از هم کتاب قرض می‌گرفتیم و می‌خواندیم. الان متاسفانه در مدارس و دبیرستانهای ما نه تنها کتاب قرض نمی‌دهند و نمی‌گیرند بلکه اصلا کتابخوان نداریم.

از همدوره‌ای‌های دبیرستان شما کسی بود که مانند شما صاحب نام شود؟
بله، از دبیرستان ما بچه‌های زیادی در رشته سینما و تئاتر و موسیقی صاحب اسم و رسم شدند که هنوز هم مشغول فعالیت هستند.

هیچ‌گاه به خودتان نگفتید خب که چی؟ من با مطالعه کتاب می‌خواهم به کجا برسم یا اطرافیان‌تان مثل پدر و مادر یا حتی دوستان و معلمان‌تان نگفتند بچه جان فکر یه لقمه نون باش کتاب خوندن که نشد کار؟
نه، هیچ‌وقت نگفتند چون آن زمان کتاب خواندن نوعی نیاز به دانستن بود یک جوان باید دانا می‌بود چراکه بدون دانایی راه به جایی نمی‌برد و ما به این موضوع پی برده بودیم که از طریق خواندن می‌توانیم به جایی برسیم.

از کتابهایی که آن زمانها می‌خواندید کتاب خاصی در خاطرتان مانده که دوستش داشته باشید؟
تمام آثار ادبیات کلاسیک اواخر قرن نوزده تا قرن بیستم را دوست دارم. به عقیده من بهترین رمان‌ها در آن زمان نوشته شد.

و پس از آن همه خواندن بالاخره روزی سیر نوشتن شما یک روز یا یک شب آغاز شد، زمانی که حسی به شما گفت حالا دیگر باید خودت بنویسی، چه هنگامی بود؟ در مورد حس و حال آن زمانتان برایمان بگویید.
ببینید وقتی شما کتاب می‌خوانید عشق نوشتن هم با آن در شما متولد می‌شود البته به شرطی که استعداد ذاتی نوشتن هم در وجود شما باشد. مثالی می‌زنم، خیلی‌ها به کلاس نقاشی می‌روند و اتفاقا یاد هم می‌گیرند اما هرگز نقاش نمی‌شوند، چرا که استعداد ذاتی ندارند. استعداد ذاتی در همه رشته‌های هنری حرف اول را می‌زند. من این استعداد را داشتم. خاطرم هست سال سوم دبیرستان بودم که خیلی احساسات ناسیونالیستی در وجودم داشتم، به شدت ملی گرا بودم تا حدی که در دبیرستان با برخی از گروه‌های مارکسیستی درگیر می‌شدم. آن زمان من علاوه بر کتاب، روزنامه هم خیلی می‌خواندم. آن زمان روزنامه‌ای به نام ساسانی منتشر می‌شد که بسیار ملی گرا بود. روزی تصمیم گرفتم یک مقاله برای این روزنامه بنویسم و احساس خودم را در آن مقاله بیان کنم. این اولین نوشته من بود. هیچ فکر نمی‌کردم که چاپ شود اما چاپ شد، پس از آن بود که مرتب برای آن روزنامه مقاله می‌نوشتم تا اینکه یک روز با چاپ مطلب کوتاهی در روزنامه از من خواستند که به روزنامه شان بروم، آنها فکر نمی‌کردند که نویسنده آن مقالات یک نوجوان 14 ، 15 ساله باشد و همین موضوع باعث شد که من به روزنامه‌شان نروم. چراکه فکر می‌کردم اگر آنها مرا ببینند و بفهمند که من مرد بزرگی نیستم و تنها 14 ، 15 سال دارم مطالبم را چاپ نمی‌کنند. این ماجرای اولین عشق من به نوشتن بود. بعدها هنگامی که به سربازی رفتم و سربازی را به پایان رسانده و برگشتم شروع کردم به جستجو برای اینکه کاری برای خودم دست و پا کنم. یکی از دوستان دوران سربازی که می‌دانست من دست به قلم هستم روزی به من گفت روزنامه اطلاعات یک کلاس خبرنگاری برگزار کرده تو می‌توانی در آن شرکت کنی. خلاصه من رفتم و در آن کلاس شرکت کردم و پذیرفته شدم و اینگونه شد که روزگار این فرصت را به من داد که در جایی قرار بگیرم که قلمم بتواند زاینده باشد و بتواند چیزی را خلق کند. دقیقا از همان هنگام بود که من آگاهانه تصمیم گرفتم که یک ژورنالیست و یک نویسنده حرفه‌ای باشم و هیچ شغل دیگری نداشته باشم و تا این لحظه که در خدمت شما هستم فقط و فقط با قلم زندگی کردم. البته هیچ‌وقت دنبال این نبودم که شهرتی کسب کنم و اسم و رسمی به هم بزنم اما وقتی در مسیر نوشتن افتادم استعداد ذاتی ام هم کمکم کرد و شهرت هم برایم رقم خورد. کمتر روزنامه نگاری را سراغ دارم که ظرف مدت دو سال نامش در جامعه پخش شود اما این اتفاق برای من افتاد. آن زمان من فقط روزنامه نگاری می‌کردم و رمان نمی‌نوشتم.

یعنی ر. اعتمادی را مردم ابتدا به عنوان یک روزنامه نگار شناختند بعد رمان نویس؟
بله. من ابتدا با گزارش هایم شناخته شدم.

طبیعتا تا آن زمان کتابهای زیادی خوانده بودید، اگر آن زمان از شما می‌پرسیدند که با توجه به کتابهای ایرانی که خوانده اید دیدگاهتان درباره ادبیات ایران چیست چه پاسخی ارائه می‌کردید؟ و در مقایسه با کتابهای خارجی، ادبیات ایران را چطور ارزیابی می‌کردید؟
در دوران نوجوانی توجه من بیشتر به آثار نویسندگان بزرگ جهان بود تا نویسندگان ایرانی. پیش خودم قضاوتی نمی‌کردم که کدام یک بهتر هستند اما قلبا کششم به سمت ادبیات جهانی بود تا ایرانی.

به زعم من ادبیات باعث ماندگاری شما شد نه روزنامه نگاری، چرا که در روزنامه نگاری و گزارش نویسی، گزارش امروز چاپ می‌شود، یک هفته بعد، ده روز بعد، یک ماه بعد فراموش می‌شود اما کتابی که شما 30 سال پیش نوشته بودید هنوز هم هست و نام شما هم رویش هست.
ببینید مسئله استعداد است. اینکه شما ادبیاتتان قوی است یا گزارش نویس هستید بتوانید خیلی جلو بروید، فقط این ملاک نیست، موارد دیگری هم وجود دارد که باید در وجود شما باشد. شجاعت، درایت، موقع شناسی، فرصت طلبی و رقابت شدید و... روحیه من یک روحیه تند رقابت گرا بود. من همیشه در تمام زمینه‌های کاری ام یک شعار داشتم و به آن عمل کردم. شعاری با این مضمون «من باید اول باشم». خاطرم هست زمانی که دنبال کار می‌گشتم روزی نزد آقایی که یک شرکت داشت، رفتم تا شاید به من شغلی بدهد. آن آقا در شرکتش با من صحبت کرد و در بین صحبت هایش یک پند بزرگ به من داد. او گفت: هر جایی کار کردی، چه پیش من و چه هر جای دیگر از ابتدا به خودت بگو من باید نفر اول باشم. حتی اگر باربر شدی، با خودت بگو من باید باربر اول تهران باشم، اگر اینگونه باشی زندگی موفقی خواهی داشت. من این جمله آن مرد را آویزه گوشم کردم و همیشه تا امروز از آن استفاده کردم. خاطرم هست بعدها زمانی که در روزنامه اطلاعات کار می‌کردم خبرنگارها دست نویس هایشان را به ماشین نویس‌ها می‌دادند تا متنشان را تایپ کند. آن زمان ما 4 ماشین نویس داشتیم یکی از این ماشین نویس‌ها کارش خیلی خوب بود به نحوی که ما همه سعی می‌کردیم مطلبمان را به او بدهیم تا تایپ کند. حتی عصرها که من رمان می‌نوشتم رمانم را می‌دادم او تایپ کند. روزی متوجه شدم که او صاحب اتومبیل است اما من اتومبیل ندارم. دریافتم که او ماشین نویس اول است. این بود که به خودم گفتم من باید در کارم اول باشم چه روزنامه نگاری چه داستان نویسی.

کتاب‌هایتان به زبان‌های خارجی هم ترجمه شده است؟
خیر. خودم دنبال این قضیه نبودم. اما دومین کتابی که نوشتم یک مترجم به انگلیسی ترجمه کرده بود و آن را برای من آورد. از آنجا که من با یک خبرنگار در آلمان آشنا بودم ترجمه را برای او فرستادم و او هم کتاب را به چند ناشر آلمانی نشان داده بود و بالاخره یک ناشر آلمانی که یک خانم بود کتاب را پسندیده بود. برای همین با من تماس گرفت تا به آلمان بروم و با او قرارداد ببندم. من به هامبورگ رفتم و قرار داد بستم. قرار شد که از کتاب فیلم تهیه کنند اما از آنجا که این خانم از مبارزین سیاسی بود و با یک گروه تروریسی درگیری داشت این گروه تروریستی در یک روز تعطیل که می‌دانست این خانم در دفتر کارش تنهاست به دفتر کارش رفته و در آنجا بمب گذاشته بودند و بمب منفجر شد و تمام دفتر و چاپخانه و متعلقات داخلش که خود این خانم و آن کتاب و قرارداد من هم جزئشان بود همگی در آتش سوختند.

از بین این همه موضوع چرا عشق را برای نوشتن انتخاب کردید؟
من عشق را انتخاب نکردم، این عشق بود که مرا به این سمت کشاند. من از کودکی عاشق بودم، عشق در درون من بود و مرا به جلو هل می‌داد.

عشق از نگاه شما در آن زمان چه مفهومی داشت؟ امروز چه مفهومی دارد؟
در آن زمان عشق برای من بیشتر افلاطونی بود. به این مفهوم که شما یک موجودی را دوست داشتید خیلی به ندرت ممکن بود که فکر کنید به وصال او خواهید رسید. بیشتر عشق در رویای شما شکل می‌گرفت. عشق بسیار پاکیزه بود، بسیار معنوی بود و شما حاضر بودید در راهش جانفشانی کنید اما هرگز فکر نمی‌کردید که به وصالش برسید. اما امروزه عشق متاسفانه مثل خیلی از مسائل در جامعه انسانی تغییر شکل داده، عشق‌های یک ساعته به وجود آمده است، آدم‌ها تصور می‌کنند که عاشق‌اند، اما نیستند.

این همه درباره عشق نوشتید آیا خودتان (ر.اعتمادی) را هم در داخل کتابهایتان بردید؟
بله. اینکه من پیش از آنکه رمان نویس باشم، روزنامه نگار بودم به نوعی در خلق رمان هایم به من کمک کرد. به این معنی که یک روزنامه نویس واقعی نویس است، شما سر یک صحنه حضور پیدا می‌کنید، می‌بینید، گزارش می‌کنید، در دنیای فانتزی حادثه خلق نمی‌کنید. بنابراین من چون عادت کردم که بروم حادثه را ببینم و خلق کنم توانستم در رمان نویسی هم همین گونه عمل کنم. اولین داستان کوتاه من که تحت عنوان «گور پریا» بود، داستان عشق خودم بود، من عادت کردم سوژه‌های داستان‌هایم واقعی باشد و خوشبختانه بسیاری از مردم متوجه این موضوع شده اند و گاهی با من تماس می‌گیرند و ابراز تمایل می‌کنند که من داستان زندگی شان را بنویسم و من چون واقعی نویسم از پیشنهادشان استقبال کرده و به منزلم دعوتشان می‌کنم و با هم صحبت می‌کنیم اگر ببینم داستانشان تکراری نیست و جذاب است آن را انتخاب می‌کنم و می‌نویسم. برای مثال چندی پیش یک بانوی 70 ساله با من تماس گرفتند و گفتند من زندگی جالبی دارم آیا دوست دارید آن را بنویسید؟ دعوتشان کردم با ایشان گفتگو کردم و متوجه شدم داستان زندگی‌شان سرگذشت زن ایرانی از سال 1312 تا امروز است. من مدت سه ماه با این خانم صحبت کردم و در این زمان من سوال کردم ایشان پاسخ دادند و در حدود 15 – 16 نوار پشت و رو از صحبت‌های ایشان پر کردم که حرفهای ایشان را فراموش نکنم. ماحصل این گفتگوها رمانی شد به نام نسل عاشقان. می‌توانم بگویم این کتاب کتابی است که هر زن ایرانی می‌تواند خودش را در آینه آن تماشا کند.

این جریان مربوط به چند سال پیش بود؟
حدود 7 سال پیش

پس مربوط به پس از انقلاب است؟ کتابهای شما بعد از انقلاب هم مجوز گرفتند؟
بله.

لاجرم کسی که این همه از عشق می‌نویسد باید آن را خوب بشناسد، به عبارت دیگر خودش هم باید عاشق شده باشد، حتما تابه‌حال عاشق هم شده اید، برایمان از عاشقی‌تان بگویید و اینکه آیا شما هم به عشق از نگاه اول اعتقاد دارید؟
معتقد نیستم که عشق در نگاه اول به وجود می‌آید، اما به توجه عاشقانه در نگاه اول اعتقاد دارم. من در ماجراهای عاشقانه‌ای که برای خود من به وجود آمد عشق با اولین توجه و اولین نگاه و چند کلام حرف زدن در من جوانه زد، اما به مرور تکامل پیدا کرد. نگاه اول مثل دانه‌ای است که در زمین کاشته می‌شود اما این دانه خود به خود به گیاه یا گل تبدیل نمی‌شود، به تدریج با گرفتن احتیاجاتش از زمین، خورشید، باران و... از زمین بیرون می‌آید و جوانه می‌زند و رشد می‌کند و گل می‌دهد و پس از آن عشق شکوفا می‌شود. یکی از ماجراهای عاشقانگی‌های من در 18 سالگی اتفاق افتاد. در آن سن من عاشق دختری شدم که تازه به محله ما آمده بودند و همسایه ما شده بودند در نگاه اول توجه من را به خود جلب کرد چرا که فوق العاده زیبا بود و زیبایی یکی از مهم‌ترین ملاک‌های عاشقانگی من است. زیبایی او توجه مرا به خود جلب کرد و من هر روز که از کوچه می‌گذشتم منتظر می‌ماندم تا او از خانه بیرون بیاید یا از مدرسه بیاید تا من او را ببینم. این شده بود کار هر روز من تا اینکه یک روز متوجه شدم که او هم مرا نگاه می‌کند. به تدریج همکلام شدیم و به تدریج دانه ما شکوفا شد و ما عاشق هم شدیم. این عشق آنقدر در هر دو ما قدرتمند شد که حتی به رویاهای ما هم وارد شده و توانسته بودیم با رویاهایمان هم با هم ارتباط برقرار کنیم. در آن سن کم ما به گونه‌ای عاشق هم شده بودیم که دلمان می‌خواست با هم ازدواج کنیم. این دوره یکی از زیباترین خاطرات عاشقانه من است، اما یک روز در حالی که به منزل می‌آمدم و فکر می‌کردم که او دم در خانه‌شان منتظر من است متوجه شدم از او خبری نیست، پدر سختگیری داشت، با خودم گفتم شاید پدرش متوجه شده و به او اجازه نداده تا دم در بیاید، سه،چهار روز نیامد و من هم تحمل کردم در حالیکه با خودم می‌گفتم چه اتفاقی افتاده است؟ از آنجا که طاقت عاشق کم است طاقت نیاوردم و بعد از سه، چهار روز پرس و جو کردم و متوجه شدم که در میدان تجریش زیر اتومبیل رفته و بعد از دو، سه روز فوت کرده است. باید بگویم که این عشق تراژیک همیشه با من بوده است و اتفاقا من در یکی از داستان‌هایم هم به این موضوع اشاره کرده‌ام. موضوع شگفت‌انگیزی که در مورد عشق در زندگی من وجود دارد این است که اغلب عشق‌های من درام است به این مفهوم که هیچ‌وقت نشده که سرنوشت عاشقانگی‌های من و طرف مقابلم به جدایی بکشد به صورتی که هر دویمان از بودن با هم خسته شده باشیم بلکه به نوعی و با یک حادثه‌ای تمام شده است و دقیقا به همین جهت بسیاری از قصه‌های عاشقانه من درام است و این موضوعی است که اغلب خوانندگان آثار من به من می‌گویند که چرا آخر داستان‌هایت happy end نیست.

به نظرم این ایراد (البته اگر بشود اسمش را ایراد گذاشت) بر کتابهای شما وارد نیست چرا که اگر منصفانه قضاوت کنیم باید بگوییم که عشق کلا happy end نیست. در همین رابطه به جمله‌ای اشاره می‌کنم، پوشکین معتقد است که عشق یعنی دویدن و هرگز نرسیدن. نظر شما چیست؟
تا حدودی با این جمله موافقم.

علاقه به عشق باعث شد که رمانهای عاشقانه بنویسید یا عاشق شدنتان؟
عشق مثل یک چشمه در من می‌جوشید، به همین جهت شروع به عاشقانه نوشتن کردم. حتی در دو رمان اول من که بیشتر انتقادی- اجتماعی است باز عشق جایگاه خودش را دارد.

الان هم کتاب می‌نویسید؟
بله می‌نویسم، تا سال 57 که مدام در حال نوشتن بودم بعد از آن تا یک سال هم مجله جوانان را اداره می‌کردم. اما بعد از آن 15،14 سال هیچ کتابی از من چاپ نشد و به قول معروف ممنوع القلم بودم. البته کتابهای قبلی ام زیرزمینی چاپ می‌شد و با قیمت‌های کلان و به صورت قاچاق به مردم می‌فروختند. همانطور که گفتم 15،14 سال گذشت و من در حقیقت با قلم خداحافظی کرده بودم، با اینکه درونم می‌جوشید اما هیچ چیزی نمی‌نوشتم، دچار نوعی واپس زدگی شده بودم. گاهی که به خیابان می‌رفتم برخی از این کتابفروش‌های خیابانی می‌آمدند در گوشم می‌گفتند: کتابهای «ر.اعتمادی» داریم حالم کمی دگرگون می‌شد اما باز هم دست به قلم نمی‌بردم. تا اینکه مجله‌ای به نام «گردون» خبر کوتاهی درباره من نوشت. تا آن زمان همه فکر می‌کردند من در خارج زندگی می‌کنم در حالیکه من در ایران بودم. آن خبر کوتاه باعث شد که یکی از مسئولان وزارت ارشاد که شغل مهمی هم در وزارت ارشاد داشت و از قضا از خوانندگان آثار من بود با مجله تماس گرفته و گفته بود مگر «ر.اعتمادی» در ایران است؟ مسئولان مجله هم گفته بودند بله در ایران هستند. آن مسئول هم گفته بود اگر با «ر.اعتمادی» ارتباط دارید به او بگویید کتابهایش را بیاورد ارشاد ما مجوز می‌دهیم. وقتی من این خبر را شنیدم شاید باورتان نشود ظرف یک هفته کتابی نوشتم به نام «آبی عشق» و این کتاب را برای مجوز گرفتن به ارشاد دادم. رئیس بخش کتاب که مرد جوانی هم بود این کتاب را گرفته بود تا بخواند و بداند که نسل قبلی چه کارهایی می‌کردند خودش به من گفت: من تا این کتاب را تمام نکردم زمین نگذاشتم. این کتاب شاهکار آثار شماست. من در این کتاب یک کار تازه کرده بودم و برای اولین بار در ایران عرفان را وارد یک اثر عاشقانه کردم. یعنی یک رمان عاشقانه، عارفانه نوشتم. دلیلش هم این بود که من در آن سالهای خانه نشینی عشقی به عرفان پیدا کرده بودم و کلیه مطالعاتم روی متون عرفانی بود و همیشه فکر می‌کردم چقدر خوب می‌شود که عرفان ایرانی را در رمان آورد. در «آبی عشق» من منطق‌الطیر عطار، پرواز مرغان برای رسیدن به قله قاف را به صورت یک رمان امروزی درآوردم. البته بن مایه‌اش بن مایه‌ای واقعی بود. من زمانی که در دانشگاه درس می‌خواندم همیشه دنبال سوژه می‌گشتم جوانی را دیدم که خصلت‌های خاصی داشت و همه به او توجه می‌کردند. من زندگی او را زیر نظر گرفتم و او همانند بسیاری از عرفا که از راهزنی به قله‌های عرفان رسیده اند همین راه را طی کرده بود. من این موضوع را در آبی عشق آوردم. بعد از آن هم گفتند بقیه کتاب‌هایت را هم بیاور که بخوانیم و مجوز بدهیم. در آن زمان همه رمانهایی که برای ارشاد فرستادم مجوز گرفت آن هم با کمترین ممیزی.

یعنی الان همه کتابهای شما در کتابفروشی‌ها به فروش می‌رسند؟
خیر. مجوز کتابهای من در دولت اصلاحات صادر شد اما در دولت بعد یعنی دولت آقای احمدی نژاد با مشکل مواجه و چاپش ممنوع شد و متاسفانه هنوز هم این مشکل حل نشده است. من حیران مانده ام کتابی که مجوز دارد و بارها چاپ شده چرا به یکباره جلو چاپش گرفته شده و مجوزش ابطال می‌شود.

با نویسندگان بزرگ معاصر مثل آقای دولت آبادی معاشرت دارید؟
من به این علت که روزنامه نگار بودم و مجبور بودم از ساعت 8 صبح تا 10شب یکسره کار کنم هنگامی که کارم تمام می‌شد آنقدر خسته بودم که حس رفتن به جمع‌های ادبی و شرکت کردن در آنها را نداشتم. تصور کنید شما سردبیر نشریه‌ای با 400 هزار تیراژ هستید در حالیکه رقبای شما در خود موسسه اطلاعات هم (مجله اطلاعات هفتگی، مجله بانوان و... ) حضور داشتند و کار شما را می‌دیدند و رقابت می‌کردند اما با این وجود فاصله تیراژ ما با آنها 200هزار تیراژ بود. این فاصله نیازمند پرکاری وحشتناکی بود که من انجام می‌دادم. به همین جهت با اینکه به خیلی از نویسندگان مانند آقای دولت‌آبادی علاقه‌مند بودم اما هرگز فرصت دیدار این عزیزان را نداشتم.

اگر موافق باشید کمی از کتابها و نویسندگی رمان‌های عاشقانه فاصله بگیریم و برویم به سراغ شق دیگر فعالیت‌های فرهنگی شما که کمتر مورد توجه قرار گرفته و خیلی‌ها از آن آگاهی ندارند. نیک می‌دانم که بخش اعظمی از زندگی شما مربوط به روزنامه‌نگاری گذشته است. و تا جایی که می‌دانم شما از روزنامه‌نگاران «اطلاعات» و سردبیر مجله «جوانان» در دهه 50 بودید، در صحبت‌هایتان از کلاس آموزشی خبرنگاری و روزنامه نگاری گفتید که در آن پذیرفته شدید، غیر از این کلاس آموزشی آیا مراکز دیگری هم بودند که روزنامه نگاری را آموزش بدهند؟
اول موضوعی را بیان کنم و آن اینکه روزنامه نگاری در ایران یک امر تجربی بود، کسانی که استعداد داشتند می‌رفتند جذب یک روزنامه می‌شدند و چند تا از نوشته‌ها و گزارش‌هایشان را با خودشان می‌بردند، سردبیر مطالعه می‌کرد اگر تشخیص می‌داد که آنها استعداد دارند و مطالبشان قابل چاپ است وارد تحریریه می‌شدند، کسی که وارد تحریریه می‌شد از طریق تجربه به تدریج با روزنامه نگاری آشنا می‌شد، نخستین کلاس برای تربیت روزنامه نویس در سال 1335 از طرف روزنامه اطلاعات تشکیل شد، 15 نفر از میان داوطلبانی که تعدادشان 800 نفر بود، انتخاب شدند و در این کلاس حاضر شدند. این 15 نفر آینده مطبوعات کشور را تشکیل دادند چه در خود روزنامه اطلاعات و چه در نشریات دیگر. چند سال بعد روزنامه کیهان یک دانشکده روزنامه نگاری افتتاح کرد، اما تجربه این دانشکده نشان داد که دانشجویانش برای گرفتن لیسانس و استفاده از مزایایش برای استخدام در ادارات به آنجا می‌رفتند نه برای آموختن روزنامه نگاری. من پس از این همه سال فعالیت در عرصه مطبوعات هنوز معتقدم که روزنامه نگاری چندان به کلاس نیازمند نیست حتی در بسیاری از کشورها دانشکده روزنامه نگاری تعطیل شده، چرا که دریافتند از دانشکده روزنامه‌نگار بیرون نمی‌آید.

روزنامه نگار چه حوزه‌ای بودید؟ بیشتر دوست داشتید در کدام حوزه کار کنید؟
از خبرنگاری تا سردبیری؛ 13 سال در رشته‌های مختلف روزنامه کار کردم. گل کردن من به عنوان یک سردبیر از سال 50 شروع شد و این 7 سال آخر روزنامه نویسی من. باز هم می‌گویم روزنامه نویسی یک کار تجربی است به شرطی که استعداد داشته باشید.

بنابراین خودتان هم شاگردی نداشتید، درست است؟
یادم می‌آید آن زمان کلاسی دایر کرده بودیم برای خبرنگاری مدارس. هر ساله 400 تا 500 دانش‌آموز ثبت نام می‌کردند. من آنها را زیر نظر داشتم و دریافتم که دو نفر آنها به صورت مادرزاد روزنامه‌نگارند. به آنها می‌گفتم هر وقت مدرسه تان تعطیل شد بیایید در هیئت تحریریه بنشینید، بعد از مدتی
به آنها ماموریت‌های کوچکی دادم مثلا می‌گفتم به بقالی محله بروید و از او درباره میزان فروشش یا گران و ارزان شدن اجناسش سوال کنید آنها هم می‌رفتند و یک چیزی درباره آن موضوع می‌نوشتند و می‌آوردند. می‌خواندم، یادشان می‌دادم که باید چه کار می‌کردند و چه سوالاتی می‌پرسیدند. اینها بعدها خبرنگاران خوبی شدند که در کارشان موفق شدند. یادمان باشد که از دانشکده ادبیات هم به ندرت شاعر و نویسنده درجه یک بیرون می‌آید در حالیکه هر سال 500 تا 600 نفر فارغ التحصیل دارد.

از سیر تکاملی خودتان در حوزه روزنامه نگاری برایمان بگویید.
من در دو سال اولی که به روزنامه رفتم در بخش اخبار شهرستان‌ها کار کردم، آن زمان چون اخبار شهرستانها به صورت روزنامه نویسی انجام نمی‌شد متن‌هایی که از گوشه و کنار برای من می‌آمد را باید می‌خواندم و به صورت خبر تنظیم می‌کردم و در روزنامه چاپ می‌کردم. در نتیجه در هر حوزه‌ای که خبر می‌آمد خبر تنظیم کردم و توانستم در هر حوزه‌ای تجربه کسب کنم. پس از آن رفتم سراغ گزارش نویسی و خبرنگار ویژه مجله اطلاعات هفتگی شدم که پرتیراژ ترین و مشهورترین مجله هفتگی ایران بود. تجربه‌های بزرگی را در آنجا کسب کردم بعد از مجله به روزنامه آمدم و ابتدا گزارش نویسی و خبرنگاری کردم و بعد هم دبیری قسمت‌های مختلف را انجام دادم و پس از آن نیز معاونت سردبیری را تجربه کردم و سرانجام هم مجله جوانان را با سردبیری خودم منتشر کردم.

آن زمان مردم روزنامه خوان و مجله خوان بودند یا امروز؟
داستان روزنامه در حال حاضر و در گذشته داستان خاصی است. هنگامی که رادیو و تلویزیون وارد عرصه خبررسانی شد روزنامه‌ها افت کردند چرا که خبری را شما به عنوان روزنامه نگار می‌نوشتی 24 ساعت بعد یا 12 ساعت بعد چاپ می‌شد اما تلویزیون یا رادیو در همان لحظه خبر شما را پخش می‌کردند، وقتی این اتفاق افتاد مردم با خود گفتند روزنامه برای چه بخریم؟ رادیو و تلویزیون که خبر را در لحظه اعلام می‌کنند، این شد که روزنامه افت پیدا کرد وقتی این اتفاق افتاد روزنامه‌ها به فکر افتادند که تغییراتی در کارشان بدهند، بنابراین تصمیم گرفتند در اخبار موضوعاتی را دنبال کنند که دوربین تلویزیون نمی‌توانست نشان بدهد، یعنی موضوعاتی که پشت صحنه وقایع بود و با این اقدام روزنامه نگار تحقیقی متولد شد. روزنامه تحقیقی که به وجود آمد روزنامه‌ها هم جان تازه‌ای گرفتند چرا که مردم متوجه تغییر روزنامه‌ها شدند و دریافتند که به این نوع اخبار نیاز دارند. خبرنگاران در بخش‌های مختلف شروع به انجام کارهای تحقیقی کردند برای مثال گرانی نان. خبر می‌رسید که نان یک ریال گران شد. خبرنگاران تحقیقات خود را آغاز می‌کردند، نان چرا گران شده؟ چه گروه‌هایی پشت گرانی نان وجود دارند؟ چه کسانی از گرانی نان سود می‌برند؟ من و سایر دوستانم یکی از پیشگامان روزنامه نگاری تحقیقی بودیم که می‌رفتیم بسیاری از مطالب را تحقیق می‌کردیم و مسائل را بررسی می‌کردیم. برای مثال خبری آمده بود که یک روزنامه فروش جوان به دختری تجاوز کرده و او را کشته و فرار کرده بود. ما شروع کردیم به کار تحقیقات برای یافتن این جوان. تیمی از خبرنگارانم را برای همین کار آماده کرده بودم به نام خبرنگاران فوق العاده، به‌علاوه اینکه از مردم هم کمک خواسته بودیم، چون عکس این جوان را هم چاپ کرده بودیم مردم مرتب به ما خبر می‌دادند که مثلا در محلات دیده شده است. بلافاصله خبرنگاران من سوار ماشین می‌شدند و به محلات می‌رفتند پرس و جو می‌کردند. سرانجام پس از 8ماه این جوان را در اصفهان دستگیر کردیم. در طول این هشت ماه مردم مانند یک حادثه پلیسی این قضیه را دنبال می‌کردند و چون خیلی هیجان داشت مردم مجله را می‌خریدند تا متوجه شوند داستان به کجا کشیده شده است. متاسفانه امروزه چنین نیست، روزنامه نویس‌های ما به گذشته برگشتند به این مفهوم که فقط خبر نقل می‌کنند. خب خبری که تلویزیون و رادیو پخش کرده که برای مردم جذابیتی ندارد. خبر می‌زنند برنجی که از هند می‌آید مسموم است. همین. اما یک روزنامه نگار این قضیه را دنبال می‌کند حتی شده خبرنگار می‌فرستد به هند جایی که این برنج‌ها تولید می‌شود تا موضوع را بررسی کند چه کسانی این برنج‌های مسموم را می‌خرند؟ چه کسانی می‌فروشند؟ تمام این موضوعات برای مردم جالب است اما روزنامه نگار فقط به نقل خبر اکتفا می‌کند که برنجی که از هند می‌آید مسموم است. این موجب شده که مردم دیگر روزنامه نخوانند. همانگونه که دیگر کتاب نمی‌خوانند. پرسش اساسی این است؛ چرا؟ تیراز چاپ کتاب به عدد 500 رسیده، این فاجعه است. به عقیده من این وظیفه روزنامه نویس است که به جستجوی علل این فاجعه بپردازد. دلایلی آورده اند مبنی بر اینکه جوانها دنبال وایبر و واتس آپ و تلگرام‌اند به همین علت کتاب و روزنامه نمی‌خوانند. پرسش من این است مگر در آمریکا وایبر و واتس آپ و تلگرام نیست؟ اما چرا کتاب و روزنامه خواندنشان برقرار است؟ در اروپا و آمریکا کتاب تیراژ یک میلیونی دارد.

به نظرتان روزنامه نگاری و خبرنگاری کار سختی است؟
صد در صد. جزء کارهای سخت و آسیب رسان است. بسیاری از روزنامه‌نویسان دنیا با زخم معده می‌میرند چون کاری است که مستقیما با اعصاب سر و کار دارد. البته این را هم بگویم که اگر عاشق روزنامه نگاری باشید تمام این سختی‌ها را به جان می‌خرید.

بعد از انقلاب هم روزنامه نگاری می‌کردید؟
خیر. یک سال بعد از انقلاب کار کردم اما بعدش دیگر کار نکردم. البته پیشنهاداتی داشتم اما کار نکردم.

زندگی امروز آقای اعتمادی چگونه است؟ آیا عشق بالاخره وارد زندگی شما شد یا فقط در رمان‌هایتان آن را یافتید؟
من دو بار ازدواج کردم هر دوبار هم با عشق ازدواج کردم و هر دو بار هم به علت گرفتاری وحشتناک روزنامه نویسی با شکست مواجه شد.

اکنون که به گذشته می‌نگرید فکر می‌کنید چه چیزی باعث بیشترین رنجش در وجود شما شده است؟ اگر پاک کنی به دست شما بدهند دوست دارید کدام قسمت زندگی تان را پاک کنید؟
قسمتی که نتوانستم تجربه‌های روزنامه نگاری ام را به نسل بعد منتقل کنم.

نسخه اصلی کتابهایی که نوشته بودید را دارید؟
بله دارم.

کدامیک را بیشتر دوست دارید؟
به این علت که تمام آثارم را با تمام وجودم می‌نویسم تمامشان را دوست دارم.

هنوز هم کتاب می‌خوانید؟
هر کتاب تازه‌ای که بیرون بیاید می‌خوانم، منتهی نویسندگانی را می‌خوانم که نثرم را خراب نکنند و چیزی به من یاد بدهند.

آرزوی این روزهایتان چیست؟
بگذریم.

نظرتان درباره صادق هدایت و آثارش چیست؟
هدایت بی شک یکی از بزرگترین نویسندگان ایران بوده، هست و خواهد بود.

آقای اعتمادی سوالات من تمام شد اگر سخنی باقی مانده که دوست دارید مطرح شود بفرمایید.
خیر، سوال خاصی ندارم. سوالات خوبی مطرح کردید. ممنونم از شما. ببینید این کاری که شما کردید یک کار تحقیقی است راجع به آدمی که مجله اش 400 هزار تیراژ داشته و هنوز این رکورد را در دست دارد. این خیلی بد است، چرا که من دلم می‌خواست یک نفر روی دست من بلند شود و رکورد مرا بزند اما چنین کسی پیدا نشد. الان شما ببینید تیراژ مجلات ما چقدر است؟ هنوز بعد از 36 سال این رکورد دست من است. این غم انگیز است. این خیلی غم انگیز است که ما در یک کشور 80 میلیونی که حداقل 20 میلیون فارغ التحصیل داریم تیراژ کتاب 500 عدد باشد.

روزنامه آفتاب یزد، 21 تیر 1394

خواندن 977 دفعه

دیدگاه‌ها  

#1 مژگان زارع 1394-04-23 00:22
متاسفم برای کسانی که خیلی سطحی به آثار شما نگاه می‌کنند و مدام دم از ادبیات درجه یک می‌زنند. همه این آدم‌ها یک صدم شما مطالعه و تجربه نداشته‌اند. جهانبینی آنها به اندازه یک برکه هم نیست و باز مدعی‌اند که اقیانوس معرفتند. از مصاحبه‌تان خیلی لذت بردم و بگویم که واقعاً مایه مباهات است که یکی از معروف‌ترین شخصیت‌های فرهنگی ایران اهل فارس است.

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید