شنبه, 04 تیر 1390 16:51

به مناسبت سالگرد دکتر شریعتی

شریعتی در سال ۱۳۳۴ به دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه مشهد وارد گشت و رشته ادبیات فارسی را برگزید.

در همین سال علی با یکی از همکلاسان خود بنام پوران شریعت رضوی ازدواج می‌کند.
معلم انقلاب در سال ۱۳۳۷پس از دریافت لیسا نس در رشته ادبیات فارسی به علت شاگرد اول شدنش برای ادامه تحصیل به فرانسه فرستاده شد. وی در آنجا به تحصیل علومی چون جامعه شناسی ، مبانی علم تاریخ و فرهنگ اسلامی پرداخت و با اساتید بزرگی چون ماسینیون، گورویچ و سا تر و ... آشنا شد و از علم آنا ن بهره های بسیار برد.
دوران تحصیل شریعتی همزمان با جریان نهضت ملی ایران به رهبری مصدق بود که او نیز با قلم و بیان خود و نوشته‌های محکم و مستدل از این حرکت دفاع می نمود. وی پس از سا ل ها تحصیل با مدرک دکترا در رشته‌های جامعه‌شناسی و تاریخ ادیان به ایران بازگشت.
در سا ل ۱۹۵۹ میلادی به سازمان آزادی بخش الجزایر می‌پیوندد و سخت به فعالیت می‌پردازد. در سال ۱۹۶۱ میلادی مقاله "شعر چیست؟" سا تر را ترجمه و در پاریس منتشر می‌نما ید و در همان اول علت فعالیت در سازمان آزادیبخش الجزایر گرفتار می‌شود و در زندان پاریس با "گیوز" مصاحبه‌ای می‌کند که در سال ۱۹۶۵ در توگو چا پ می‌شود.
وی در سا ل ۱۳۴۳ به ایران باز می‌گردد و در مرز ترکیه و ایران توقیف و به زندان قزل‌قلعه تحویل داده می‌شود و بعد از چند ماه آزاد و به خراسان زادگاهش می‌رود. در سال ۱۳۴۴ مدتی پس از بیکاری، اداره فرهنگ مشهد، استاد جامعه‌شناسی و فارغ‌التحصیل دانشگاه سوربن را بعنوان دبیر انشاء کلاس چهارم دبیرستان در یکی از روستاهای مشهد استخدام می‌کند، و سپس در دبیرستان بتدریس می‌پردازد و بالا خره به عنوان استادیا ر تا ریخ وارد دانشگاه مشهد می‌شود.
در سال ۱۳۴۸ به حسینیه ارشاد دعوت می‌شود و به زودی مسوولیت امور فرهنگی حسینیه را به عهده گرفته و به تدریس جامعه‌شناسی مذهبی، تاریخ شیعه و معارف اسلامی می‌پردازد. در این محل است که دکتر شریعتی با قدرت و نیروی کم نظیر و با کنجکا وی و تجزیه و تحلیل تاریخ ، چهره‌های مقدس و شخصیت‌های بزرگ اسلام را معرفی نمود.
در سا ل ۱۳۵۲، رژیم، حسینیه ارشا د که پا یگاه هدایت و ارشاد مردم بود را تعطیل نمود و معلم مبارز را به مدت ۱۸ماه روانه زندان می‌کند و در خلوت و تنهایی است که علی نگا هی به گذشته خویش می‌افکند. ساواک نقشه داشت که دکتر را به هر صورت ممکن از پا درآورد، ولی شریعتی که از این برنامه آگاه می‌شود ، آن را لوث می‌کند. در این زما ن استاد محمد تقی شریعتی را دستگیر و تحت فشا ر و شکنجه قرار داده بودند تا پسرش را تکذیب و محکوم کند. اما این مسلمان راستین سر باز زد، دکتر شریعتی در همان روزها و ساعات خود را در اختیا ر آنها می‌گذارد تا اگر خواستند، وی را از بین ببرند و پدر را ر ها کنند.
در مهر ما ه سا ل ۱۳۵۳ ساواک که غا فلگیر شده بود و از محبوبیت علی آگا ه، او را به دست شکنجه روحی و جسمی سپرد و می‌خواستند او را وادار به همکا ری نموده و برایش شوی تلویزیونی درست کنند و پا سخ او که هیچگا ه حقیقتی را به خا طر مصلحت ذبح شرعی نکرده است چنین بود "و اگر". خفه‌ام کنند سا زش نخواهم کرد و حقیقت را قربا نی مصلحت خویش نمی‌کنم. دکتر در ۲۵ اردیبهشت ما ه ۱۳۵۶ تهران را بسوی اروپا ترک گفت تا دورانی جدید را با مطالعه و مبا رزه آغا ز کند. سرانجام در روز یکشنبه ۲۹ خرداد ما ه ۱۳۵۶ با قلبی عاشق ، اندیشه‌ای پاک ، ایما نی محکم ، زبانی قاطع ، قلمی توانا، روانی آگاه و سیمایی آرام به سوی آسمان‌ها و آرامشی ابدی عروج کرد و عا شقا ن و دوستداران خود را در این فقدان همیشه محسوس تنها گذاشت.

قسمتی از وصیتنامه
در پایان این حرف‌ها برخلاف همیشه احساس لذت و رضایت می‌کنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچ وقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است. تنها گناهی که مرتکب شده‌ام، یکبار در زندگیم بود، که به اعوای نصیحت‌گران بزرگتر و به فن‌کلاه گذاری سَرِ خدا، در هیجده سالگی، اولین پولی که پس از هفت هشت ماه کار یکجا حقوق مرا دادند، و پولی که از مقاله نویسی جمع کرده بودم، پنج هزار تومان شد، و چون خرجی نداشتم، گفتند به بیع و شرط بده. من هم از معنی این کثافتکاری بی خبر، خانه کسی را گرو کردم، به پنج هزار تومان و به خودش اجاره دادم ماهی صد تومان و تا پنج شش ماه، ماهی صد تومان ربع پولم را به این عنوان می گرفتم و بعد فهمیدم که برخلاف عقیده علما و مصلحین دنیا، این یک کار پلیدی است و قطعش کردم و اصل پولم را هم به هم زدم، اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره‌اش بوی عفونت را از عمق جانم بلند می کند و کاش قیامت باشد و آتش آن شعله ها بسوزاندش و پاکش کند و گناه دیگرم که به خاطر ثوابی مرتکب شدم و آن مرگ دوستی بود که شاید می توانستم مانع شوم کاری کنم که رخ ندهد نکردم، گرچه نمی‌دانستم که به چنین سرنوشتی می‌کشد و نمی‌دانم چه باید می‌کردم؟ در این کار احساس پلیدی نمی‌کنم، اما ده سال تمام، گداخته‌ام و هر روز هم بدتر می‌شود و سخت‌تر.
و اگر جرمی بوده است، آتش مکافاتش را دید ه‌ام و شاید بیش از جرم. و جز این اگر انجام ندادن خدمتی یا دست نزدن به فداکاری گناه نباشد، دیگر گناهی سراغ ندارم و خدا را سپاس می‌گذارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین «شغل» را در زندگی، مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می‌دانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم این هر دو.
عزیزترین و گرانترین ثروتی که می توان بدست آورد، محبوب بودن و محبتی، زاده ایمان، و من تنها اندوخته ام این و نسبت به کارم و شایستگیم ثروتمند، و جز این هیچ ندارم و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آنرا بخورند که، حلال‌ترین لقمه است و حماسه‌ام اینکه، کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان «من» و «مردم» در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمی‌شناخت و فخرم اینکه، در برابر هر مقتدرتر از خودم، متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تراز خودم، متواضعترین.
و آخرین سخنم به آن ها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی می کوبیدند اینکه:

دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشنتر از ایمان من ایمان نبود
در دهر چو من یکی و آن هم مؤمن / پس در همه دهر یک بی ایمان نبود
ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودیی است که، پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی، به معنای علمی کلمه، و آزادی انسانی، به معنای غیر بوروژازی اصطلاح، در زندگی آدمی آغاز می شود.

شعری از دکتر شریعتی
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت؟
ولی بسیار مشتاقم،
که از خاک گلویم سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی،
دَم گرم ِخوشش را بر گلویم سخت بفشارد،
و خواب ِخفتگان خفته را آشفته تر سازد.
بدینسان بشکند در من،
سکوت مرگبارم را...

آرامگاه دکتر علی شریعتی کجاست؟
آرامگاه دکتر شریعتی در گورستانی چسبیده به حرم حضرت زینب (س) قرار دارد که راه ورودی آن از کوچه بازار اطراف حرم حضرت است.
موزه دکتر علی شریعتی که آخرین خانه ای است که او در آن زیسته است در خیابان جمالزاده شمالی، نرسیده به فاطمی، کوچه ده متری نادر، پلاک ۷ قرار دارد.
این خانه اسفندماه سال ۱۳۸۵ با شماره ۹۷۱۸ در فهرست آثار ملی ثبت و به موزه تبدیل شد.
«مرگ هر لحظه در کمین است، توطئه ها در میانم گرفته اند، من با مرگ زندگی کرده ام و با توطئه خو گرفته ام. اما اکنون و این چنین نمی خواهم بمیرم، هنوز خیلی کار دارم، چشم هایی که از زندگی عزیزترند انتظار مرا می کشند.»

خواندن 1516 دفعه

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید