نجفی، فریده

این مورد را ارزیابی کنید
(11 رای‌ها)

ملاقات با ایشان از طریق انتشارات طرف قراردادشان میسر شد. طبق قرار و سر ساعت برای دیدار به منزل ایشان رفتیم و بانویی خوشرو و باوقار در را به روی ما گشود. پس از تعارفات معمول و پذیرایی گرمی که مختص بانوان ایرانی است، به گفتگو نشستیم. وسایل خانه در نگاه اول نشانگر علاقه خاص صاحبخانه به اشیاء آنتیک و عتیقه بود. خانم نجفی زن خوشرو و خونگرمی است. چندان راحت به سؤالات پاسخ نمی‏‌داد و تودار می‏‌نمود و در همان ابتدای سخن به این نکته اشاره کرد که بعضی چیزها در زندگی گفتنی است و بعضی چیزها ناگفتنی.
خانم نجفی متولد اردیبهشت ماه سال 1334 در شهر همدان و فرزند چهارم از پنج فرزند خانواده‏ای مرفه است. خانه دوران کودکی‏‌اش خانه‏‌ای بزرگ بود. پدرش مردی خشک و با دیسیپلین و در عوض، مادرش زنی مهربان بود که محبت‌هایش رفتار خشک پدر را جبران می‏‌کرد. در واقع آن قدر مادر مهربان بود که آنها نمی‏‌توانستند محبت پدر را ببینند. او می‏‌گوید: «بعدها خیلی مسائل پیش آمد که فهمیدم چقدر پدرم درست می‏‌گفت، ولی آن زمان محبت و مهربانی مادر چنان ما را تحت تأثیر قرار می‏‌داد که حقیقت را درک نمی‏‌کردیم». تا دیپلم در همدان تحصیل کرد و در رشته پرستاری نیروی هوایی پذیرفته شد. پس از مصاحبه برای شرکت در کلاس‏‌ها باید به تهران می‏‌آمد. در آن زمان به علت اینکه خواهران بزرگترش ازدواج کرده بودند، ارتباط بسیار نزدیک و دلبستگی شدیدی بین او و مادرش پدید آمده بود. به هنگام سفر، مادرش تب کرد و او را نسبت به تصمیمش دو دل ساخت، اما مصمم بودن پدر، باعث شد که نتواند از شرکت در کلاس‏‌ها سر باز زند و در نهایت به تهران آمد و وارد دانشکده پرستاری نیروی هوایی شد. به جهت برقراری ارتباط بهتر با امریکائی‏‌ها و انگلیسی‏‌های شاغل در آنجا، به طور مرتب بعدازظهرها زبان انگلیسی می‏‌خواندند و معلمان و مدرسان همه انگلیسی بودند. در ابتدا، این دوران بسیار سخت گذشت، چون دلتنگی مادر سبب می‏‌شد که در تعطیلات آخر هفته حتی شبانه به زادگاهش برود و دیگر اینکه مقررات سخت دانشکده، که طبق قوانین ارتش اداره می‏‌شد، شاید برای دختری که در یک خانواده مرفه بزرگ شده بود. دشوار می‏‌نمود. به تدریج آشنایی با هم اتاقی‏‌ها و بوجود آمدن صمیمیت بیشتر باعث شد که این دوران به صورت خاطره‏ای شیرین برای او درآید. دوستان هم اتاقی او دخترانی از تهران و شیراز بودند که ارتباطشان با هم تا به امروز ادامه دارد. در آن زمان ارتباط صمیمی و خواهر برادرانه‏‌ای بین دانشجویان پسر و دختر که به نسبت یک به سه در دانشگاه پذیرفته شده بودند، بوجود آمد. خانم نجفی می‏‌گوید: «اگر در آن زمان نگرانی خانواده را نداشتم، شاید خیلی بیشتر به من خوش می‏‌گذشت». این وابستگی خانوادگی امروز هم با اوست و همان حالت‏‌ها را نسبت به دخترش دارد.
در همان دوران با همسرش آشنا شد و این آشنایی به ازدواج انجامید. یکسال در رشته تحصیلی‏‌اش به کار پرداخت اما بعد از تولد فرزندش استعفا داد و خانه‏ نشین شد. از بچگی به مطالعه و خواندن چنان علاقه داشت که حتی کاغذ دور سبزی را هم می‏‌خواند تا ببیند در آن چه نوشته شده است. در این زمان به سبب خانه نشستن و دوری از خانواده، تنها سرگرمی‏‌اش مطالعه بود. ارتباط بسیار نزدیکی با همسرش دارد در تمام فعالیت‌ها، از جمله مطالعه، با یکدیگر همراه و همگام هستند. خانم نجفی دو فرزند دارد یک دختر و یک پسر. دخترش آمار و ریاضی می‏‌خواند و پسرش مهندس مکانیک است. هر دو پیانو می‏‌نوازند و دخترش علاوه بر آن گیتار هم می‏‌زند.
به شعر بسیار علاقه دارد و در دوران دانشجویی شعر نو می‏‌گفت، تا حدی که یک آقای آهنگساز که در نیروی هوایی فیزیوتراپ بود به او پیشنهاد سرودن ترانه داد تا خودش برایش آهنگ بسازد، ولی بعد از ازدواج کم‌کم این حس کمرنگ شد.
او می‏‌گوید: «من خیلی برای همسرم خاطره تعریف می‏‌کردم تا اینکه حدود ده سال پیش او به من گفت خاطرات را خیلی خوب بیان می‏‌کنم، آنها را بنویسم، چون تصور می‏‌کند خواندنش برای مردم جالب باشد».
و این شد که خانم نجفی شروع به نوشتن داستان‌های کوتاه برای بعضی جراید، از جمله کیهان نمود و چون مورد استقبال و تشویق قرار گرفت به سمت نوشتن رمان کشیده شد. نوشتن برای او جنبه شغل را ندارد، یعنی با وجودی که خیلی به آن علاقه دارد، بنا به گفته خودش زمانی به آن می‏‌پردازد که تمام وظایف خانوادگی‏‌اش را به خوبی انجام داده باشد. او به حرف زدن با دخترش خیلی علاقه‏‌مند است و زمان بسیار زیادی را صرف صحبت کردن با او یا پسرش می‏‌کند و به همراهی با شوهرش هم خیلی اهمیت می‏‌دهد. بنابراین زمانی می‏‌نویسد که هم یک سوژه خوب و مناسب و مفید داشته باشد و هم چیزی را از خانواده کم نگذاشته باشد. به طور کلی نوشتن برای او بیشتر جنبه سرگرمی دارد.
در نوشتن به شخصیت‏‌پردازی خیلی اهمیت می‏‌دهد و دوست دارد شخصیت‏‌ها را از لحاظ روان‌شناسی خوب بپردازد، مثلا هیچ‏گاه یک نامادری را در نوشته‏‌ها و داستان‌هایش بد نشان نمی‏‌دهد زیرا می‏‌خواهد نشان دهد که یک نامادری می‏‌تواند آن قدر خوب باشد که حتی جای مادر را هم بگیرد. در کتاب آخرش «چشم‏‌های سرگردان»، او احساس می‏‌کند خود سانسور است و نمی‏‌خواهد رفتاری را در داستان بیاورد که خدای ناکرده برای جوان‏‌ها بدآموزی داشته باشد و علت این امر را در این می‏‌داند که در سن سی و هفت، هشت سالگی شروع به نوشتن کرده است. او می‏‌گوید دوست ندارد جوانان از نوشته‏‌هایش رفتار غلط و نادرست بیاموزند. هر چند در میان خوانندگان آثارش آقایان هفتاد ساله هم هستند. چون هم در فضای قدیم نوشته است و هم در فضای امروزی، این است که در سنین مختلف و از طبقات متفاوت خواننده دارد. در مجموع دلش می‏‌خواهد هیچ گاه از نوشته‏‌هایش برداشت غلط نشود.
داستان «دختر مهاجر» برداشتی از زندگی عموی همسرش است که خارج از کشور تحصیل می‏‌کرده و با دختری ارمنی ازدواج می‏‌کند، البته در بیان حوادث کمی غلو شده و به همین جهت هم از خانواده همسرش عذرخواهی کرده است ولی علت این کار در این بوده که داستان نیاز به شاخ و برگ داشته، به خصوص در بیان مشاجره و اختلاف‏‌ها، در داستان واقعی، این جریان به خودکشی عموی همسرش و پسرش منتهی شد ولی خانم نجفی چون دوست نداشته خودکشی را به عنوان یک راه حل معرفی کند، مبادا که جوانان از آن برداشت نادرستی بکنند، آن را تغییر داد و علت این کار را در همان خود سانسوری می‏‌داند. می‏گوید: «شاید چون خودم مادر هستم، دوست ندارم تأثیر منفی در افکار جوانان بگذارم».


معرفی دیگر:
با شهر زادگاهش شروع می‏‌کند و از عشق به آن سخن می‏گوید:
در دومین ماه سال، در شهر همدان که عاشقانه دوستش دارم قدم به عرصه‏‌ی پرآشوب و غریب زندگی گذاشتم. بهار جادوئی، تابستان‌های سرسبز و پرخاطره و زمستان‌های سرد و برفی کودکی، در کنار خانواده‏ای هفت نفره با آرامشی نسبی گذشت.
امروز اگر در کلامش با مخاطبان خود ارتباط برقرار می‏‌کند، دلیلی از همان سال‌های کودکی دارد.
عشق بی‌حد به کتاب، بازی‏‌های کودکانه‏‌ام را تحت تأثیر قرار می‏‌داد. کتاب‌های قصه را در فضای خالی وسط باغچه‏‌های بزرگ خانه که با انبوهی از شاخ و برگ درختان و علف‌های خودرو مستور بود، می‏‌خواندم و در دنیای خیالی و پر رمز و راز آنها غرق می‏‌گشتم. اولین کتاب محبوبم شاهزاده خانم و کوتوله‏‌هایش بود که به من پر پرواز یک شاهزاده خانم را در قصری باشکوه می‏‌داد.
و هنوز هم از آن خوانندگان مستمر و حرفه‏‌ایِ کتاب است.
بهترین و جذاب‏ترین سرگرمی من در کنار شعر و موسیقی، همواره خواندن کتاب بوده است. کتاب از هر نوع و با هر سبک.
دوران نوجوانی و جوانی‏‌اش را مانند بسیاری از دختران هم سال خود در عصیان، اضطراب و التهاب‏‌های مخصوص این دوران گذراند.
بهترین دوست و غم‌خوارم مادر بود که پس از تعطیلی و خوردن زنگ مدرسه، برای خالی کردن درددل‏‌های انباشته در آن روز، بی‏‌قرار خود را به او می‏‌رساندم. و بزرگ‌ترین غم آن ایام جدایی از او و کوچ به تهران برای ادامه‏‌ی تحصیل بود.
او به تهران می‏‌آید در دانشکده پرستاری مشغول تحصیل می‏‌شود و این دوران را همراه با دختران هم سن و سال و پرشور در خوابگاه، از جذابیت‏‌های خاصی می‏‌داند که ذهن جستجوگر و ماجراجوی او را ارضاء می‏‌کرد.
در همین دوران عشق به سراغم آمد و با مردی که توانسته بود جای خالی محبت‏‌های از دست رفته را برایم پر کند ازدواج کردم. ثمره‏‌ی این عشق دختر و پسری هستند که اکنون روزگار جوانی را طی می‏‌کنند و زندگی و بقایِ هستی خود را به وجود آنها بسته می‏‌دانم.
کار نوشتن را با سرودن شعر آغاز کرد و همسرش را بزرگترین مشوق خود در ورود و ادامه راه نویسندگی می‏‌داند.
با وجود مشغله‏‌های روزانه، گاهی از نیمه‏‌های شب تا سپیده‏‌دمان را به نوشتن می‏‌پرداختم. امروز یک نوشته بدونِ خواننده را ورق‌پاره‏‌ای بیش نمی‏‌دانم و قدردان محبت‏‌های تمامی خوانندگان کتاب‌هایم هستم.
و در پایان باز هم بر ارتباط با مخاطب خود صحه می‏‌گذارد و رسالت خود را برقراری این ارتباط و انجام کاری درخور ایشان می‏‌داند.
اولین کارش «داغ گناه» بود و پس از آن «افسانه» ـ اولین اثرش در نشر شادان ـ اوج موفقیت در جذب مخاطب را برای او ارمغان آورد. سپس این راه را با کارهای دیگری چون «دختر مهاجر»، «بربال باد» و «ویرانه‏‌های هوس» ادامه داد. مخاطبین او در هر کار سوژه‏‌ای نو را که نگاهی تازه به آنها می‏‌بخشد می‏‌بینند و دنبال می‏‌کنند. و امروز منتظر «چشم‌های سرگردان» از او خواهیم بود.

فهرست آثار:
داغ گناه
افسانه
دختر مهاجر
بر بال باد
ویرانه‏‌های هوس
چشم‌های سرگردان
این یادداشت‌ها را برای تو می‌نویسم
هرگز عاشق نشو مسیحا!
قرارمان چهارشنبه ساعت چهار

«در به روی پاشنه چرخید و پریماه وارد اطاق شد. هیجان زده به نظر می‏‌رسید: «سلام آقای نظری. برای اولین بار، دیدم که در حیاط شما باز است. این را به فال نیک می‏‌گیرم. این روزها درهای بسته یکی‌یکی دارد به رویم باز می‏‌شود. نمی‏‌دانید چقدر خوشحالم»
از کتاب «بر بال باد»

اطلاعات تکميلي

  • ایمیل نویسنده: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
خواندن 5935 دفعه

دیدگاه‌ها  

#9 حسنیه گروسی 1393-02-24 14:57
خانم نجفی عزیز
تولدتون مبارک.
موفق و سربلند باشید با کتاب های بهتر و بشتر
#8 صفورا 1393-02-21 19:17
خانم فریده نجفی سلام :
عزیز بزرگوار تولد شما مبارک .
پاینده و سلامت باشید ...... یک اسمان ستاره و یک سبد گل تقدیم شما همراه با آرزوی بهترین ها .................
#7 الهام 1392-04-24 03:11
باسلام خانم نجفی من کتاب شمارودخترمهاجروبعدافسانه روچندسال پیش خوندم/خیلی دوسش داشتم عالی وجذاب هستن
خوشحالم که حالادرموردنویسنده محبوبم بیشترمتوجه شدم/
دوستون دارم ومنتظرنوشته های جدیدشماهستم
یاعلی
#6 هنگامه فارسی 1391-09-23 18:13
با سلام به خانم نجفی کتاب افسانه رو خوندم به نظرم خوب بود موفق باشید.
#5 گندم 1390-12-17 23:51
کتاب ویرانه های هوس رو هم خوندم . درد اشنایی بود . چون یکی از دوستانم به خاطر خیانت نزدیک ترین دوستش
زندگیش از هم پاشید به همین سادگی!!!!!!
خانم نجفی دوستت دارم
#4 صالح 1390-12-14 11:54
باسلام
ممنون ازنوشته های جذاب وخواندنی تون واقعامن از اخرین رمانم که خوندم (اتوبوس )نوشته خانم فهیمه رحیمی دیگه کتاب رمان نخوندم بیشترکتاباورمانای تاریخی می خوندم که دوست کتاب فروشم یه روز کتاب مسیحارودادوگفت بخون واقعا تومدتی که خوندمش حال وهوای خاصی داشتم واقعا ادم میره توحال وهوای شهرش راستی شاید همشهری بودن کمی این حسوبیدارکرد سرماها وبزفها وبادها وارامگاه و.....ایناواقعامنوبه خوندن کتاب علاقه مندکرد وشدملکه ذهنم شایدچون کمی خاطراتو هم زنده می کرد .
واقعاانشاالله قلمتون همیشه باشه وسرحال وسربلندبتونیدبنویسید .
باتشکر
معروف
#3 گندم 1390-09-02 14:41
سلام خانم نجفی عزیزم
نثر زیبا و جذابتان را دوست دارم با کتاب بی نظیر این یادداشت هارا برای تو می نویسم با شما اشنا شدم
کتاب افسانه دختر مها جر و چشم های سرگردان راهم خوانده ام . همه عالی بی نظیر و بی نقص هستند
دوستتون دارم بوس بوس
موفق باشید
خدا قوت
#2 امينه 1390-02-27 20:35
سلام
من اكثر كتابهاي شما را خوانده ام و تا اينجا همه ي آنها را دوست داشته ام .
به خصوص " بر بال باد " كه اولين بار حدود ده سال پيش خواندمش و هنوز هم كه هنوزه دلم برايش تنگ مي شود . راستش براي پريماه و امير خيلي غصه خوردم ! دوست داشتم به هم برسند !!
#1 سارا 1390-02-14 17:20
با سلام خانم نجفی عزیز اکثر کتابهای شما را خوانده ام اما با کتاب افسانه زندگی کردم افسانه را به خودم بسیار نزدیک می دیدم انگار که چیزهایی از او و شخصیتش در درون من بود و خیلی با او احساس خوب و خوشایندی داشتم کتاب ویرانه های هوس بسیار زیبا بود و خیلی دوستش دارم کتاب این یادداشت ها را برای تو می نویسم هم خیلی خوب بود با تشکر از شما بی صبرانه منتظر کارهای جدید شما هستیم.

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید