ورود ثبت

ورود به سایت

نام کاربری *
گذرواژه *
مرا به خاطر بسپار

اعتمادی، ر

این مورد را ارزیابی کنید
(31 رای‌ها)

در سالن آرام یک آپارتمان با دیوارهای سپید و تابلوهای نقاشی متنوعی از طبیعت، دریا، جنگل و پل، برابر نویسنده‌ای نشسته‌ایم که برای سه نسل پیاپی از مردم ایران می‌نویسد و با او از روزهای رفته، از سال‌های پرهیاهوی نویسندگی‌اش که با نخستین و جنجالی‌ترین اثرش «توئیست داغم کن» آغاز شد حرف می‌زنیم. با اینکه او برای سه نسل رمان نوشته، هنوز هم به قول یکی از روزنامه‌نگاران که اخیرا با وی مصاحبه داشته «قد و قامتی استوار و حرکاتی جوان دارد و بیش از آن، روحیه جوانانه و لبخندهای فروتنانه‌اش در مخاطبش اثرگذار است».
با او از تولدش و سال‌های کودکی و نوجوانی‌اش می‌پرسیم. لبخندی می‌زند و می‌گوید: «به قول سعدی بزرگی به عقل است نه به سال، باید اضافه کنم که در برخوردهای روزانه‌ام با جوانانی روبرو می‌شوم که دلی پیر و فرسوده در سینه‌شان می‌تپد، کهنگی در اندیشه‌شان و در برابر با مردان کهنسالی به گپ و گفتگو می‌نشینم که جوان فکر می‌کنند و جوان می‌اندیشند. بزرگ‌ترین آرزویم این است که جوانان ایرانی همیشه جوان بیندیشند و در کار نوآوری و نواندیش باشند. در شرایط امروز جهان، نوآوری و نواندیشی جوان است که جنبش‌های فرهنگی و تکنولوژیک پدید می‌آورد».
در حالی که اعتمادی از جهش‌ها و جنبش‌های جوانان و نوآوری‌های زمانه ما حرف می‌زند، به یاد نخستین داستان بلندش می‌افتیم که با عنوان عجیب و غریبش «توئیست داغم کن» به طرح و گفتمان تازه‌ای از نسل جوان آن روز ایران پرداخت. چنانکه رسم روزگار است هر ایده و فکر نو، با موافقت‌ها و مخالفت‌ها روبه‌رو می‌شود و همین مسئله و تضادِ حاصل از نوآوری است که توجه جامعه را به خود جلب می‌کند. در مورد این کتاب که نام روی جلدش از یک رقص غربی گرفته شده بود ولی داستان متن، فریادها و خروش‌های نسل جوان ایرانی را در تضاد با جامعه کهنه اندیش مطرح می‌ساخت، در همان زمان منتقد معروف کتاب «علی‌اکبر کسمائی» در مقدمه «داستان» نوشت، شما فریادگر نسل جوانی هستید که حق و حقوق خود را مطالبه می‌کند و این قصه شما مرا به یاد اهدای جایزه کتاب جوان در پاریس به نام «بچه‌های کوچک‌ترین» می‌اندازد که قصه شما چیزی از آن کتاب کم ندارد. بعد مجله معروف ادبی آن زمان «راهنمای کتاب» با نقد مفصلی، این کتاب را به جامعه کتابخوان معرفی کرد. از اعتمادی دوباره سؤال می‌کنیم در کدام بخش از ایران متولد شده و تحصیلاتش در چه رشته‌ای بوده است. اعتمادی از پنجره آپارتمانش به قطعات شناوری که بر سینه آسمان می‌لغزد نگاه می‌کند و در همان حال می‌گوید:
«من در شهر لار، از استان فارس متولد شدم. سال تولدم در شناسنامه 1312 ثبت شده، کودکی‌ام در آن شهر کوچک ولی با قدمتی دو هزار ساله، گذشت. دبستان را در آن شهر گذراندم. در آن سال‌ها، هنوز هم در شهرهای دورافتاده مکتب خانه وجود داشت، اما پدرم عاشق نوآوری بود و مرا به دبستانی فرستاد که تازه تأسیس بود و من شش سال دوره ابتدایی را در آن دبستان گذراندم. زندگی در شهر کوچک لار برای من که از شش سالگی با خواندن و نوشتن در متن خانواده آشنا شده بودم سخت می‌گذشت، روزنامه‌ای به آن شهر نمی‌آمد، یک کتاب‌فروشی داشت که سی چهل کتاب بیشتر در قفسه‌هایش نبود، آن هم کتب مذهبی. به سفارش پدرم، آقای مروج، صاحب کتاب‌فروشی، همه کتاب‌هایش را به من می‌داد و می‌خواندم، ولی مصاحب و رفیق من از آن زمان تا امروز حافظ شیرین سخن بوده و هست. در کلاس چهارم ابتدایی، به روانی اشعار حافظ را می‌خواندم، برای مادرم و خاله‌ها و همسایه‌ها فال حافظ می‌گرفتم و برایشان با برداشت‌های کودکانه‌ام تفسیر و تحلیل می‌کردم».
می پرسیم: «لابد از همان زمان هم می‌نوشتید؟» می‌گوید:
«همین قدر می‌دانم که همیشه از انشاء نمره بیست می‌گرفتم. یادم هست در کلاس ششم دبستان انشایی نوشتم و بعد از خواندنش در کلاس درس، معلم‌مان انشاء را از من گرفت و با خودش برد. من متعجب از حرکت معلم انشاء، پیش خودم فکر می‌کردم مرتکب چه گناهی شده‌ام که انشای مرا با اخم و تَخم گرفت و با خودش برد، دو ماهی گذشت، یک روز معلم انشاء همراه با مدیر به کلاس آمد و مرا صدا زد. یک جلد کتاب انشاء نویسی که خاطرم هست نویسنده‌اش شخصی بنام سلیم نیساری بود به من هدیه داد و گفت: این جایزه از تهران برای شما آمده است. بی‌انصاف حتی توضیح نداد که چرا این جایزه در بین تمام شاگردان کلاس به من تعلق گرفته است. بعدها فهمیدم این جایزه بخاطر انشائی بود که معلم انشاء آن را از من گرفت و برد.
پرسیدم: «پس، از آن زمان متوجه شدید که استعداد نویسندگی دارید؟» اعتمادی که پیداست به چای علاقه دارد سومین لیوان چایش را مزه‌مزه کرد و گفت:
«نه! واقعا نمی‌دانستم چنین استعدادی دارم، معلم انشا هم مرا در جریان نگذاشته بود تا اینکه به تهران آمدیم».
از او می‌پرسیم: «چه شد که به تهران آمدید؟». می‌گوید: «پدرم بازرگانی بود اهل ریسک و خطر، اغلب حتی طی یک سال می‌دیدیم که وضع مالی مان خوب و بد می‌شود، به اصطلاح بالا پائین زیاد داشت. در سال ششم دبستان بودم که پدر بر اثر ورشکستگی لار را ترک کرد و عازم تهران شد تا بخت خود را در این شهر بیازماید. یک سال بعد، درست وقتی که من دوره دبستان را تمام کردم مادرم مرا به تهران نزد پدر فرستاد و من در دبیرستان مروی تهران ــ در خیابان ناصرخسرو ــ مشغول تحصیل شدم و کمی بعد پدر، کل خانواده را به تهران منتقل کرد چون کار و بارش دوباره جان گرفته بود و تا امروز ساکن تهرانیم».
از اعتمادی می‌پرسیم: «انشاء شما در دبیرستان چگونه بود؟». انگار نگاهش از پنجره آپارتمانش، دبیرستان مروی را با تمام خاطره‌هایش می‌بیند و مرور می‌کند.
«در سال اول تحصیلی، در زنگ انشاء، من هم مانند بقیه دانش‌آموزان انشایم را خواندم. زمانی که خواندن انشایم تمام شد ناگهان متوجه شدم همکلاسی‌ها برایم کف می‌زنند، شگفت زده و در حالی که از شرم سرخ شده و علت را نمی‌دانستم سر جایم نشستم و معلم کلاس آقای دکتر حیدریان که اگر زنده است سلامت باشد و اگر فوت کرده خدایش بیامرزد، بعد از زنگ پایان کلاس مرا خواست و گفت: پسر جان! تو استعداد نویسندگی داری آیا کتاب می‌خوانی؟ گفتم بله. من عاشق کتابم. ایشان چند کتاب به من معرفی کردند که حتما آنها را مطالعه کنم. در آن زمان‌ها وضع اقتصادی مردم به گونه‌ای نبود که پول توی جیبی قابل ملاحظه‌ای به بچه‌ها بدهند.

فهرست آثار:
دختر خوشگل دانشکده من
توییست داغم کن
ساکن محله غم
براى که آواز بخوانم
خوب من
دیروز من دیروز تو
شاهین خبرنگار حوادث
شاهین در دام جاسوسان
بازى عشق
کفش‏‌هاى غمگین عشق
خانه سبز عسل
جسور
شب ایرانى
اتوبوس آبى
آخرین ایستگاه شب
شاهد در آسمان
چهل درجه زیر شب
یک لحظه روى پل
روزهاى سخت بارانى
شوک پاریسى

دوره جدید آثار پس از سال 1377
آبى عشق
هشت دقیقه تا برهوت
گل بانو
دختر شاه پریان
گل تى‌تى
عالی‌جناب عشق
هزار و یک شب عشق
کفش‏‌هاى غمگین عشق
نسل عاشقان
هفت آسمان عشق
رنگ سرخ عشق
گنجشک‌های غم
بازی عشق
شب ایرانی

«دومین ماه بهار رو به‏ پایان بود، هواى تهران به‏‌سرعت گرد و غبارهایش را بر سر سبز بهار فرو مى‏‌ریخت و تابستان را کشان‌کشان و پیش‏‌رس جلو مى‏‌آورد. نادیا، غرقه در کار روزمره و تا حدودى گرفتاری‌هاى حرفه‏‌اى را با اشتیاق مى‏‌پذیرفت.»
از کتاب «عالی‌جناب عشق»

اطلاعات تکميلي

  • ایمیل نویسنده: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
خواندن 7900 دفعه

دیدگاه‌ها  

#16 خسرو آرین 1393-06-20 16:08
شما زبان فارسی را می شناسید ولی ما با آن فقط سخن می گوییم. کتابهایتان اکثراً خواندم ولی روزهای سخت بارانی اثر عمیقی در من گذاشت. در مسیر داستانهای شما تناقض با واقعیت ندیدم. جنس قهرمانان داستانهای شما قابل لمس است. از همین مردم دور بر خودمان است. مقایسه کردن شما با نویسندگان نسل امروز مثل مقایسه قهرمان ده دوره المپیک با قهرمان کشوری است. قلمتان را دوست دارم. با اینکه سنم بالا رفته ولی عاشق کتاب خواندن و بخصوص در زمینه رمان هستم. همین امر مرا به یک مترجم خوب(نه عالی و درجه یک) تبدیل کرد که در طول زندگی شغلی از آن بهره ها بردم.
#15 صفورا 1393-02-21 18:55
با سلام خدمت شما بزرگوار .
من شما را با کتاب های (( کفش های غمگین عشق و چهل درجه زیر شب )) شناختم و با عالیجناب عشق دوباره بعد از مدت ها شما را پیدا کردم .
زنده باد قلم جادویی شما و پر توان باد دستانتان .
دوستدار شما .
#14 حبیب 1392-05-17 04:27
سلام و درود بر جناب آقای اعتمادی عزیز به یاد گذشته های دور که در جوانی کتابهای تویست داغم کن و ساکن محله غم را خوانده بودم اکنون گنجشگ های غم را در دست گرفته ام قلم زیبا و روان شما ستودنی است وبرایتان آرزوی سلامتی و نشاط را دارم
#13 فاطمه 1391-10-16 15:27
سلام . اميدوارم كه خوب باشيد . من تازه وارد جمع هنري و لطيف شادان شدم اما همين اول با تعاريفي كه از شما و نوشته هاتون شنديدم مجذوب شما شدم . من خودم مينويسم . اميدوارم بتونم از راهنمايي هاي استادانه ي شما استفاده كنم . مرسي
#12 منیر مهریزی مقدم 1391-10-13 11:09
با عرض احترام به نویسنده خوب نسل قدیم و جدید ایرانی
با افتخار می گویم که من از دوازده سیزده سالگی با رمان های خوب شما رمان خوان شدم.با سامان و سامره اتوبوس آبی در آن باغ بزرگ زندگی کردم.با شوک پاریسی به من شوک وارد شد.با جسور خودم را در آن محله پر شور و بین آن جوانها احساس می کردم.با تویست داغم کن و دیگر نوشته های به یاد ماندنی تان لذت خوب رمان خواندن در تنم می نشست،ولی هیچ زمان فکرش به ذهنم خطور هم نمی کرد که اسمم با شما در یک انتشارات،آن هم نشر خوب شادان برده شود.قلمم را هیچ زمان به پای قلم شیوای شما نمی دانم ولی بی اندازه خوشحالم که با هم همکاریم.
قلمتان روان،سلامت و پایدار باشید
#11 همرنگ 1391-08-23 20:33
با سلام و عرض ادب واحترام به محضر بزرگ مرد رمان من از سالهاي دور از سال 1360 با اثار گرانقدر جناب عالي اشنا شدم يادش به خير كتاب هارا لاي كتابهاي ديگر ميگذاشتيم ومشتاقانه در كلاس درس مي خوانديم اكنون پس از گذشت سالها مي ترسم يك بار ديگر ان كتابها را مرور كنم چرا كه مي ترسم احساس سالهاي دور را نداشته باشم دلم ميخواهد حس رمانهاي شما هميشه وهميشه در قلبم به يادگار بماند كفشهاي غمگين عشق همواره با نوري ومهتا وبهرام جاويد وزنده بماند به نظر ميرسد نسل جديد بيگانه با عشقندنسل جديد احساسي به نام عشق را به صورت واقعي نمي شناسند ودراين راه بزرگاني همانند حضرتعالي بايد نسل جديدرا به سوي حقيقت زندگي كه همانا بنيادش عشق است را رهنمون باشيدچرا كه عشق سر منشا هستي است وبدون حضور ان عزيز زندگي جمود است عاري از رنگ است و ناكامي وعدم حضورش موجبات جداييهاي خيلي زود در زندگي هاي مشترك است كه البته عشق واقعي وهميشگي عشق به خالق هستي. سلامتي وموفقيت همراهطول عمر با عزت ا از درگاه حضرت دوست برايتان ارزومندم
#10 سجاد 1391-07-18 01:38
سلام من چند روزی میشه که کتاب شب ایرانی رو از دوستم کادو گرفتم و به طرز عجیبی با این کتاب اخت شدم روزی یه قسمت رو میخونم همه وحشتم از روزی که به اخرش برسم شخصیت هاش مخصوصا شهرزاد حس میکنم زنده هستن خیلی این کتاب و داستانشو دوس دارم یه جاهاییش منم با شخصیتاش گریه میکنم...
#9 hedieh 1391-06-23 15:02
با سلام
من کتاب کفش های غمگین عشق را خوندم و بسیییییار لذت بردم
خیلی قشنگ بود
واقعا کتاب جالبی بود
موفق باشید
#8 سپیده 1391-05-30 02:38
من عاشق رمان شب ایرانی شما هستم ولی واقعا باورم نمیشه که داستانش واقعی باشه شما واقعا از اریه های ادبی قشنگ استفاده میکنید خیلی ادم تحت تاثیر قرار میده
موفق و سلامت باشید
#7 بهار 1391-03-24 18:10
سلام آقای اعتمادی عزیز ،امیدوارم که همیشه شاد وسلامت باشید.من توی این چند روزی که کتاب های شما رو خوندم ،قلم شما اینقدر دلچسب بود که منو همراه خودش برد به هر طرفی که شهرزاد میرفت وبه هر طرفی که اون نگاه میکرد منم همو نجا بودم رنگ قلمتون عاشقانست ولی درد ناک .خیلی حرف دارم ولی خوب این چا فقط جای یه نظر.
با تشکر از شما به خاطر این که اینقد قشنگ می نویسید
در پناه حق

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

 

Go to top