ورود ثبت

ورود به سایت

نام کاربری *
گذرواژه *
مرا به خاطر بسپار

جوی فیلدینگ

این مورد را ارزیابی کنید
(17 رای‌ها)

همیشه نوشتن را دوست داشتم و احساس می کردم جملات، به آسانی به ذهنم راه باز می کنند. اولین داستانم را وقتی هشت ساله بودم، برای یک مجله فرستادم . اسم مجله «جک و جیل Jak & Jill » بود و البته داستانم را رد کردند. همچنین، نمایشنامه هایی می نوشتم و در تعطیلات تابستان همراه با دوستانم آن ها را برای پدر و مادرهایمان که چاره ای جز تماشا نداشتند، اجرا می کردیم. این کار به صورت مراسم سالیانه انجام می شد و تا زمانی که در دوازده سالگی برنامه رفتن به اردوی تابستانی آغاز شد، ادامه داشت. در دوازده سالگی اولین فیلمنامه ام را نوشتم. داستان یک دختر دوازده ساله که افراد خانواده اش را به قتل می رساند. این داستان هم مثل اولی که مورد قبول مجله قرار نگرفته بود، رد شد ولی فقط فکر آن، شب های زیادی باعث بی خوابی پدر و مادرم شد. در طول نوجوانی به نوشتن ادامه دادم و همیشه دانش آموزی بودم که در کلاس ها از او می خواستند انشایش را بخواند. در سال آخر دبیرستان، آموزگار ادبیات در کلاس اعلام کرد یک روز نویسنده خوبی خواهم شد، چیزی که هنوز خودم درباره آن تصمیم نگرفته بودم.
اگرچه وقتی به زمان فارغ التحصیلی رسیدم، تصمیم خود را گرفته بودم ولی به محض ورود به دانشگاه تورنتو در بیشتر از بیست فیلم کوتاه شرکت کردم. فیلم دانشجویی با نام «زمستان ما را گرم نگه داشت» (Winter kept us warm ) سریالی بود که هنوز هم پخش می شود و احتمال دارد از چهار بازیگر اصلی آن در مجموعه ای که قرار است به عنوان قسمت دوم برای فیلم تهیه شود، دعوت کنند. زمان این فیلم، سی سال بعد از سری اول آن است و ممکن است فیلم برداری آن را از این تابستان شروع کنند.
بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه در سال 1966 و در رشته ادبیات انگلیسی، به بازیگری تمام وقت تبدیل شدم و پس از نقل مکان به لس آنجلس در یکی از بخش های فیلم «دود اسلحه» (Gun smoke ) در مقابل الویس پریسلی قرار گرفتم. همچنین در چند بانک هم شغل دهایی داشتم اما بالاخره دوباره شروع به نوشتن کردم. این بار یک داستان بلند.
بالاخره به تورنتو برگشتم و به عشقی که همیشه داشتم رو آوردم: نوشتن. به بازیگری نیز همچنان ادامه دادم ولی بیشتر در آگهی های تبلیغاتی تلویزیون ظاهر می شدم. البته تا وقتی که عاقبت، نوشته هایم مورد قبول واقع شدند.
نوشتن را دوست دارم زیرا تنها زمانی است که احساس می کنم بر همه امور تسلط دارم. هیچ کس چیزی که من نمی خواهم نمی گوید و کاری که من دوست ندارم انجام نمی دهد. هر چند این مقدار تسلط هم گاهی غیرواقعی است چرا که به جایی می رسم که شخصیت های داستان، سررشته کار را در دست می گیرند و به من می گویند چه بنویسم یا چه کاری انجام دهم!
در کودکی، عروسک هایی با کاغذهای رنگی می ساختم و با آن ها به شخصیت های داستان هایم روح می بخشیدم و تا چهارده سالگی _ سنی که هیچ یک از دوستانم عروسک بازی نمی کردند _ به آن کار ادامه دادم. در حقیقت، امروز هم به نوعی همین کار را می کنم و هنوز با عروسک ها در قالب شخصیت های داستان هایم بازی می کنم و اجازه می دهم قوه تخیلم مرا راهنمایی کند. فکر می کنم هرکس دیگری هم مثل من در شغلی که خودش آن را انتخاب کرده احساس خوشبختی می کند.
نامه های بسیاری از خواننده ها دریافت می کنم که شخصیت های کتاب هایم را دوست دارند و احساس می کنند می توانند با آن ها ارتباط برقرار کنند. کسانی که کتاب هایم را می خوانند، مشکلات زنان را درک می کنند و از راه های گوناگون با آن ها احساس همدردی می کنند. شاید بیشترین جمله ای که تاکنون شنیده ام این باشد که نمی توانند کتاب را زمین بگذارند و بعد از خواندن اولین کتاب می خواهند همه داستان هایم را بخوانند. گاهی نیز نامه هایی از طرق مددکاران اجتماعی یا روانپزشکان به دستم می رسد که می گویند خواندن کتاب های مرا به بیماران و مراجعه کنندگان توصیه کرده اند. مردی که فرزندانش را از همسر سابقش دزدیده و به شهر دیگری برده بود برایم نوشت بعد از خواندن کتاب «بوسه خداحافظی با مادر» Kiss Mommy goodbay احساس ندامت کرده و بچه ها را نزد مادرشان برگردانده بود.
شاید کتاب مورد علاقه خودم See Jane Run (در ایران با نام «بیگانه ای با من است») باشد و از این که چرا برایم به طور خاص اهمیت دارد، مطمئن نیستم. شاید به این دلیل که داستان کتاب به هر چه که می خواستم دست پیدا کرد. احساس می کردم قصه مهمی است و سطوح مختلف را در بر می گیرد. نه تنها از نوشتن آن، بلکه از راهی که داستان دنبال می شود، احساس غرور می کنم. داستان آن، اوج درونمایه ای است که سال ها به دنبالش بودم و درباره زنی است که به جستجوی هویت خود می رود. همچنین، در آن زمان، یک ناشر جدید کتاب را چاپ می کرد و این کار ریسک بزرگی به شمار می رفت، اما نتیجه عالی آن می تواند دلیل دیگر علاقه ام به این کتاب باشد.
درباره برنامه کاری باید بگویم شخصا دوست دارم صبح ها بنویسم اما می دانم در هر زمانی که چند ساعت وقت آزاد داشته باشم، نوشتن را به هر کاری ترجیح می دهم، حتی شب ها . هر چند بعد از ساعت ده کاملا خاموش می شوم و دیگر کار نمی کنم!
شخصیت های اصلی داستان هایم معمولا زوایایی از ویژگی های خودم را دارند. البته زندگی آن ها بسیار با من متفاوت است ولی احساس می کنم نوع برخورد من با این قهرمانان زن، به گونه ای است که خود را به جای هر یک از آن ها می گذارم و فکر می کنم اگر این اتفاق برای خود من رخ می داد، چه عکس العملی نشان می دادم؟ گاهی تلاش می کنم با بی اعتنایی به شخصیت ها و انتخاب راه آسان تر، تنها روی طرح اصلی داستان تمرکز کنم. اما این راه هرگز نتیجه خوبی نداشته و باید همه چیز را از ابتدا شروع کنم. باید پیشینه ای برای شخصیت ها خلق کنم، بفهمم آن ها که هستند، چه گذشته ای داشته اند و چرا دست به کارهایی می زنند. برای این کار، اغلب باید شجره نامه ای برایشان خلق کنم و بعد، همه چیز سرجای خودش قرار می گیرد چرا که انگیزه های رفتاری از خصلت شخص سرچشمه می گیرند و شخصیت ها احساس می کنند به جای به دنیا آمدن در یک کپسول به عنوان انسان، پیشینه ای دارند. شاید از شخصیت جین ویتاکر Jane Whittaker در کتاب «بیگانه ای با من است» بیشترین رضایت را داشتم. هر چند، شخصیت های کتاب های دیگر خود را نیز بسیار دوست دارم.
سوالی که بیش از همه از من می پرسند این است که موضوع داستان ها را چطور انتخاب می کنم ولی پاسخ به این سوال کارآسانی نیست. بخشی از آن مربوط به نوع نگاهی است که یک نویسنده به دنیا دارد. هر اتفاقی می تواند صحنه ای از یک کتاب و هر کسی می تواند شخصیتی از یک داستان باشد. به ندرت، گوشه هایی از یک طرح را در عناوین مقالات روزنامه ها و مجلات پیدا می کنم. گاهی نیز از اتفاقی که برای کسی که می شناسم رخ می دهد استفاده می کنم، شاید هم برای خودم. از هر چه بتوانم برای این کار استفاده می کنم و هیچ محدودیتی وجود ندارد. البته هیج یک از داستان ها کاملا شبیه به زندگی های واقعی نیستند. یک نویسنده معمولاً تکه ای از جایی، بخشی از جایی دیگر و همه جا را کنار هم می گذارد تا به هدف برسد. اما به این معتقدم که هر چه بیشتر از خودم و احساس واقعی و درونی ام در داستان بگنجانم، موفقیت بیشتری کسب می کنم و خواننده ها بیشتر می توانند خود را با داستان نزدیک احساس کنند.
افراد خانواده ام کتاب ها یم را دوست دارند، گرچه دختر کوچک ترم را باید با پافشاری وادار به خواندن آن ها کنم. مطالعه، هنوز یکی از عادت های او نیست. شوهرم کتاب «زمانی برای گریستن نیست» را بی آن که ببندد، در یک مقطع زمانی کوتاه خواند و گفت پیشرفت مرا در هر کتاب حس می کند.
معمولا یک سال از زمانی که طرحی در ذهنم شکل می گیرد تا کتابی به پایان برسد، طول می کشد و از این زمان ، چهار تا هشت ماه به نوشتن متن اصلی اختصاص دارد. ابتدا با شخصیت ها و طرح اصلی شروع می کنم و بعد به نکات عمده و جزئیات می پردازم. گاهی باید چیزهایی را چند بار تغییر دهم تا به نتیجه دلخواه برسم و بسیاری از مواقع، در ابتدای داستان، بش از حد وارد جزئیات می شوم. بنابراین نیمی از داستان هایم را چند بار شروع کرده ام، ولی وقتی نیمه اول داستان به پایان می رسد، نیمه دوم، تقریبا خود به خود نوشته می شود. فکر می کنم مردان هم در کنار زنان، ارتباط خوبی با شخصیت های داستان هایم پیدا می کنند. هر چند من از دید زنان و درباره زنان می نویسم و همیشه خوانندگان کتاب ها را زنانی شبیه به خودم تصور می کنم. زنانی که حتی اگر خودشان هرگز در موقعیتی مانند داستان هایم قرار نگرفته اند، با احساسات و افکار شخصیت ها بیگانه نیستند. همچنین می دانم چطور خواننده را وادار به ورق زدن کنم و وقتی کسی کتاب را شروع می کند، میخواهد به خواندن ادامه دهد. این موضوع بیشتر مربوط به نوجوانان و جوانان است و وقتی فهمیدم از محبوبیت خاصی در میان این گروه سنی برخوردارم، تعجب کردم. همه به هیجان و دلهره علاقه دارند و فکر می کنم با نوشتن دیالوگ ها به صورت واقعی و طبیعی، می دانم چطور این دلهره را در کتاب ایجاد کنم. از طرفی، شخصیت هایی که خلق می کنم واقعی هستند و همه جا دیده می شوند و به همین دلیل مورد توجه قرار می گیرند. چیزی که در بسیاری از کتاب ها و داستان های بلند ندیدم.
من یک کانادایی هستم و در شهر تورنتو کانادا زندگی می کنم. خانه ای نیز در پالم بیچ Palm Beach فلوریدا دارم که همراه با خانواده مدتی از سال را در آن می گذرانیم. در گذشته بیشتر از سه سال در لس آنجلس زندگی کردم، بنابراین احساس می کنم کمی خصلت آمریکایی ـ البته تحت تاثیر تربیت کانادایی ام ـ در من وجود دارد. اما از آن جا که کتاب هایم در سراسر دنیا و به زبان های مختلف در اختیار علاقمندان قرار می گیرد، به خوبی می دانم تا وقتی کسی درباره احساسات اصلی انسان ها که همه ما در داشتن آن ها شریکیم، بنویسد اهمیتی ندارد آن شخص اهل کجا باشد. و به طور قطع یکی از اهداف هنر، جهانی کردن تجربه هاست و جالب این جاست که به این هدف معمولا باریسک محدود کردن زمان و مکان می توان دست یافت. بنابراین به طور کلی، اتفاقات داستان های من اغلب در شهرهای بزرگ آمریکا رخ می دهند. با برخی از آن ها مثل فلوریدا آشنایی دارم و بعضی دیگر مثل بوستون و شیکاگو را با کمک نقشه یا در سفرهای کوتاه در نظر می گیرم. چشم انداز شهرهای آمریکا، بهترین امکان را برای تشریح حس بیگانگی شهری و از دست دادن هویت ها برای شخصیت هایم فراهم می کنند ولی همان طور که گفتم بیش از هر چیز به چشم انداز روحی شخصیت های داستان علاقه دارم.
به عنوان یک نویسنده، با انواع مشاغلی که مردم دارند تا حدودی غریبه ام و به همین دلیل پیدا کردن شغل های مناسب برای شخصیت های داستان هایم کمی دشوار است و بیشتر تلاش می کنم مشاغل عادی و قابل درک را برایشان انتخاب کنم . شغل هایی چون معلمی، کارمند بانک، خانه داری و غیره. اما در طول نوشتن کتاب «رازی را به من نگو» Tell me no Secrets مجبور شدم تحقیقات وسیعی برای شخصیت داستان انجام دهم زیرا هیچ تصوری از این که یک دستیار دادستان ایالتی در واقع چه کاری انجام می دهد، نداشتم. شاید دلیل این که بیشتر داستان هایم به وحشت در خانه و دلهره های خانوادگی محدود می شوند و چندان وارد دنیای تجارت نمی شوم، همین باشد. اما چه کسی می داند؟ من همیشه در حال یافتن طرح های جدید هستم.

برخي از آثار منتشر شده اين نويسنده در انتشارات شادان:
ژرفاي زندگي
بيگانه‌اي با من است
بوسه‌ي خداحافظي با مادر
محكوم به نيستي
رازي را به من مگو...
تكه‌هاي گمشده
زماني براي گريستن نيست!
خفته در باد
عروسک

خواندن 10824 دفعه

دیدگاه‌ها  

#4 زهره.ت 1394-06-21 03:31
تمام کتابهای این نویسنده ی عزیز رو خوندم...فوق‌العاده هستن...ممنون از انتشارات شادان
#3 مینا.ع 1390-06-23 23:13
سلام
امیدوارم این کتابها تجدید چاپ شوند.بی صبرانه منتطر رسیدن خبرهای خوب از شما هستم.
از انتشارات خوب شما بسیار متشکرم
#2 مدير سايت 1390-06-13 16:52
دوست عزیز شادان؛ سرکار خانم مینا
در خصوص چاپ کتاب‌هایی که از آنها نام بردید، هنوز چیزی مشخص نیست، اما امیدواریم انتشارات شادان بتواند کتاب‌های این نویسنده ارزشمند را تجدید چاپ کند. مطمئن باشید به محض چاپ جدیدی از این آثار، از طریق همین سایت به اطلاع شما عزیزان خواهد رسید.
#1 مینا.ع 1390-06-13 16:14
سلام
من عاشق کتابهای خانم جوی فیلدینگ هستم و به غیر از کتابهای بیگانه ای با من است،تکه های گمشده و ÷رفای زندگی بقیه کتابهاشونو دارم.در نمایشگاه کتاب من از غرفه شما شنیدم که این کتابها دیگر چاپ نمیشوند!!!!با توجه به اینکه این که این کتابها در بازار موجود نیست میخواستم بدونم آیا امکان چاپ دوباره این کتابها هست؟اگر نیست آیا امکان دارد که این کتابها به صورت ebook برای علاقه مندان منتشر شوند ؟
ممنون از انتشارات خوب شما که مورد علاقه ی همه ی رمان خوانهاست.

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

 

Go to top